ترجمه بحار الانوار (قسمت سوم از جلد پانزدهم) - موسوي همداني، ابوالحسن - الصفحة ٤١٠
بمقدار و ميزان ترس انسان است از خدا. آن كس كه حسن ظن و اميدش بخدا از همه بيشتر باشد قطعا خوف و ترسش از خدا بيشتر از همه است. على بن محمد مرفوعا نقل ميكند كه بحضرت صادق ٧ عرض نمودم. عدهاى از مردم و دوستان شما هستند كه با معصيت و گناه سر و كار دارند و چون ميپرسم چرا اين قدر گناه ميكنيد در پاسخ ميگويند ما داراى رجاء و اميد هستيم (ان شاء اللَّه خدا ميبخشد) فرمود آنها دروغ ميگويند اينان گروهى هستند كه آرزوى بىپايهشان آنها را باين حالت كشانده. كسى كه اميد بچيزى داشته باشد براى رسيدن باو فعاليت و كوشش مينمايد و كسى كه از چيزى بترسد از او گريزان خواهد شد و از كارهائى كه موجب گرفتارى بآن مىشود خوددارى ميكند. در روايتى رسيده كه حضرت ابراهيم ٧ در حال مناجات بگونهاى منقلب ميشد كه آه و ناله او تا يك ميل شنيده ميشد و خداوند آن حضرت را باين صفت در قرآن توصيف نموده كه فرمود: إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ هود ٧٥ ابراهيم داراى حلم و بردبارى و هميشه در حالت انابه و دعا و آه و ناله شديد بود. و هنگامى كه مشغول بنماز ميشد صداى مخصوصى از سينهاش نظير غليان و جوشش ديگ بگوش ميرسيد و همچنين اين گونه صدا از سينه سيد و آقاى ما رسول خدا ٦ شنيده ميشد. و امير مؤمنان ٧ وقتى مشغول بوضوء گرفتن ميشد رنگ چهرهاش از خوف خدا دگرگون ميشد. حضرت زهرا ٧ از خوف و خشيت الهى بهنگام نماز نفس نفس نموده و وضعش تغيير ميكرد. و حضرت مجتبى ٧ وقتى از وضوء فارغ ميگرديد رنگ چهرهاش تغيير ميكرد. و چون از حضرت علت اين دگرگونى را سؤال ميكردند ميفرمود البته سزاوار است آن كسى كه ميخواهد بحضور خداى بزرگ بار يابد چنين دگرگونى براى او دست دهد و نظير اينها از حضرت سجاد ٧ نقل شده است. و مفضل بن عمر از حضرت صادق ٧ نقل كرد كه فرمود: پدرم از پدرش ٧ نقل نموده: كه حضرت مجتبى ٧ عابدترين و زاهدترين و برترين مردم معاصر خود بوده. و هنگامى كه بحج ميرفت پياده ميرفت و پياده رمى جمرات ميكرد و چه بسا با پاى برهنه ميرفت. و حضرت هنگامى كه بياد مرگ مىافتاد ميگريست و چون بياد بعث و برانگيختن از قبر مىافتاد ميگريست و چون بياد گذشتن بر صراط ميشد ميگريست. و چون بياد عرضه شدن بر خدا و احضار براى حساب و بررسى اعمال ميشد فرياد و نالهاى ميكرد و از خود بيخود ميگرديد و چون بياد بهشت و دوزخ ميشد مانند مار گزيده بخود مىپيچيد و از خدا درخواست بهشت نموده و از آتش دوزخ بخدا پناه ميبرد.
عايشه ميگويد: ما كه خدمت پيغمبر ٦ با هم مشغول گفتگو و سرگرم بوديم ولى وقتى كه موقع نماز ميرسيد حال حضرت طورى ميشد مثل اينكه نه ما او را مىشناسيم و نه