ترجمه بحار الانوار (قسمت سوم از جلد پانزدهم) - موسوي همداني، ابوالحسن - الصفحة ٣٩٠
نخواهم كرد. اگر در دنيا از من ايمن باشد روز قيامت خوف و وحشت خواهد داشت و اگر در دنيا از من بترسد روز قيامت در امن و امان خواهد بود.
اقول بسيارى از اخبار باين مضامين در باب جوامع كلم (سخنان جامع) و در باب صفات و علائم شيعه ذكر شد و بعدا در مواعظ هم مىآيد.
٢٩- خصال خليل بن احمد ... از عبد اللَّه بن عمر از رسول خدا ٦ كه فرمود.
در امتهاى پيشين سه نفر همسفر شدند در حالى كه صحبت كنان طى سفر ميكردند باران شديدى آنها را گرفت براى حفظ خود به غارى كه در كوه بود پناهنده شدند اتفاقا در اثر ريزش سنگها سنگ بزرگى هم غلطيد و آمد و در غار را بكلى گرفت و مسدود كرد پناهندگان در وحشت عجيبى فرو رفتند و بيكديگر گفتند. رفقاء بخدا سوگند جز راستى و صدق راه نجاتى نيست. بيائيد هر يك از ما صادقانه دعا كنيم و عمل صدق و حقيقتى اگر در خود داشتهايم توسل جسته و بوسيله آن عمل از خدا استمداد نمائيم. يكى از آنان رو كرد به درگاه خدا و عرض كرد خدايا، تو خود ميدانى كه من شخصى را اجير كردم و يك پيمانه برنج اجرت او بود كه نزد من ماند و من آن برنج را كاشتم و از سود زراعتش گاوى خريدم مدتى گذشت سپس روزى آن اجير آمد و مطالبه اجرت خود را نمود. من گفتم برو و اين گاو را براى خود ببر گفت يعنى چه؟ من فقط يك پيمانه برنج از تو طلبكارم گفتم: اين گاو را ببر كه اين همان اجرت تو است بالاخره گاو را دادم و برد. بار الها اگر ميدانى كه اين عمل من براى تو و از جهت خوف و ترس از تو بوده فرج و راه نجاتى بما عنايت فرما ناگهان سنگ مختصر حركتى كرد و مقدارى جدا شد ديگرى گفت خدايا تو ميدانى كه من پدر و مادر پير و فرتوتى داشتم و براى تأمين خوراك آنان هر شب مقدارى شير مىآوردم اتفاقا شبى از شبها دير آمدم و ديدم آنها بخواب رفتهاند و روش من اين بود كه هر شب اول پدر و مادر را سير ميكردم پس از آن شير اضافى را براى خانواده خود ميبردم و آن شب عيالات من از گرسنگى فرياد ميكشيدند. من فكر كردم اگر اينها را بيدار كنم مبادا ناراحت شوند و اگر برگردم ممكن است بيدار شوند و شير و غذاى خود را بخواهند از اين نظر من تا صبح بانتظار بيدارى آنها نشستم پروردگارا اگر ميدانى كه اين عمل را از ترس و خوف تو انجام دادم راه نجات و فرجى بما عنايت فرما ناگهان سنگ بيشتر حركت كرد و مقدار زيادترى از در جدا شد بطورى كه از شكاف آسمان را ديدند.
و سومى گفت خدايا تو ميدانى كه من دختر عموئى داشتم كه محبت و عشق او در اعماق دل من نفوذ كرده و محبوبترين افراد بود در نظر من و مترصد فرصتى بودم تا اينكه بالاخره هدف خود را باو گفتم و پيشنهاد عمل نامشروع باو كردم ولى او خوددارى كرد و