ترجمه بحار الانوار (قسمت سوم از جلد پانزدهم) - موسوي همداني، ابوالحسن - الصفحة ٣٨٨
كه در آن زمان بوده اين تعبير گم نام شده- و يا منظور از مرد هاشمى راوى حديث بوده و ضمير قال مربوط بحضرت است. لم تنقصه) يعنى اين گناهان صدمهاى باسلامش نميزند كه گفته شده يعنى خداوند ببركت اين صفات چهارگانه او را موفق بتوبه خواهد نمود پس بنا بر اين از ثواب اخروى او چيزى كم نميشود. علاوه بر اين دارا بودن اين صفات موجب ترك خيلى از معاصى خواهد شد.
٢٢- امالى صدوق از پدر خود ... از ابى حمزه ثمالى از حضرت سجاد ٧ كه فرمود: در بنى اسرائيل مردى بود كفن دزد. همسايهاى داشت. او بيمار شد و مرگ خود را نزديك ديد. مرد، نبّاش و كفن دزد را خواست. باو گفت من چگونه همسايهاى بودم؟
نبّاش گفت: بهترين همسايه. گفت تقاضائى دارم. نبّاش گفت خواستهات حتما تامين است. مرد همسايه دو عدد كفن در مقابل نباش گذاشت و گفت دوست دارم بهتر اينها را بردارى و هنگامى كه من مردم قبر مرا نبش نكنى و كفن مرا ندزدى. نباش بملاحظه آشنائى و همسايگى از برداشتن كفن خوددارى كرد ولى همسايه اصرار كرد بالاخره كفن بهتر را برداشت. اتفاقا در همان شبها آن شخص فوت كرد. پس از اين كه بخاك سپرده شد نباش فكر كرد و پيش خود گفت: اين شخص كه مرد و بخاك سپرده شد و الان چه ميداند كه من كفن او را برداشتهام و يا رها كردهام. طبق عادت هميشگى خود شبانه بر سر قبر آمد همين كه قبر را شكاف ناگهان صدائى شنيد كه باو گفت: چنين نكن. نبّاش سخت وحشت زده شد و بكلى اين عمل ننگين را كنار گذاشت. بعدا در مقام وصيت برآمد و بفرزندان گفت:
من چگونه پدرى بودم براى شما؟ گفتند پدر خوبى بودى. گفت من تقاضائى از شما دارم.
گفتند هر چه ميخواهى بگو كه حتما انجام خواهيم داد. ان شاء الله. گفت: من دوست دارم وقتى مردم بدن مرا بآتش بسوزانيد و چون خاكستر شدم خاكستر بدن مرا بباد داده نصفش بدريا و نصف ديگرش را ببيابان پراكنده سازيد. پس از مردن نباش بعضى از فرزندانش طبق وصيت عمل كرد و چون خاكسترش را پراكنده كرد خداوند متعال بدريا و بيابان فرمان داد كه ذرات بدن مرد را جمع نمايد. ناگهان مرد نبّاش زنده شد و ايستاد. خداوند متعال خطاب كرد باو و فرمود: بچه جهت چنين وصيّتى كردى؟ عرض كرد قسم بعزت و عظمت تو جز خوف و ترس از عذاب هيچ عاملى در ميان نبود. خداى مهربان فرمود: من هم بپاداش اين عمل تمام دشمنانت را از تو راضى خواهم كرد و خوف و وحشتت را با من و امان تبديل نموده و ترا مشمول بخشش و مغفرت خود ساختم.
امالى صدوق از پدر خويش ... از ليث بن ابى سليم كه گفت از بعضى از انصار شنيدم ميگفت در روزى بسيار گرم و سوزان برهنه بر روى آن ريگهاى سوزان ميغلطيد و