ترجمه إثبات الوصية - مسعودي، علي بن حسين؛ مترجم محمد جواد نجفي - الصفحة ٥٦ - بيان پيغمبر
آزر داد و براى دوّمين بار نزد فرزند خود برگشت و او را در غار پنهان كرد و خود او هم در غار ساكن شد تا ابراهيم ٧ بقدرى بزرگ شد كه راه ميرفت، وقتى كه مادر خواست برگردد آن حضرت دامن مادر را گرفت، مادر گفت: براى چه دامن مرا گرفتى؟ گفت: مرا هم با خود ببر، گفت: صبر كن تا از پدرت اجازه بگيرم.
وقتى كه نزد پدر آمد و تقاضاى او را با پدر در ميان نهاد گفت:
او را لب جاده بگذار تا موقعى كه برادرانش از آنجا عبور كردند او هم داخل آنها شود كه شناخته نشود، مادر آن حضرت اين عمل را انجام داد، وقتى پدر، ابراهيم ٧ را ديد خدا محبت آن بزرگوار را در دل او جاى داد، در آن حينى كه قوم ابراهيم بتها را مىتراشيدند آن حضرت هم چوبى را برگرفت و با تبر بتى را تراشيد كه بخوبى آن ديده نشده بود.
آزر بمادر ابراهيم ٧ گفت: من اميدوارم كه از بركت اين فرزند تو خير زيادى بمن برسد. ناگاه ابراهيم ٧ تبر را برگرفت و آن بتى را كه تراشيده بود شكست، آزر بآن حضرت اعتراض كرد، ابراهيم گفت: اين چوب بچه درد ميخورد؟! گفت: ما او را عبادت ميكنيم، ابراهيم ٧ گفت: چيزى را كه بدست خود مىتراشيد عبادت ميكنيد؟!
آزر جدّ ابراهيم گفت: اين پسر همانست كه سلطنت بدست او از بين خواهد رفت.
موقعى كه ابراهيم ٧ بزرگ شد درباره خداپرستى با قوم خود مجادله و مخاصمه كرد. حضرت ابراهيم مردى بود كه با غربا