ترجمه إثبات الوصية - مسعودي، علي بن حسين؛ مترجم محمد جواد نجفي - الصفحة ٤٣٨ - نامه پندآميزى به محمد بن مسلم زهرى
كردم، ظرف آب هم در همان موضعى بود كه پسرم نهاده بود، ظرف آب را برداشتم و برگشتم، از اين جريان چيزى نفهميدم، وقتى كه بقافله رسيدم ديدم امام على النقى ٧ در انتظار من است، آن حضرت لبخندى زد و بمن چيزى نگفت، من هم چيزى به آن بزرگوار نگفتم فقط از جريان ظرف آب پرسش كرد، من جواب گفتم كه آن را پيدا كردم.
يحى بن هرثمه ميگويد: روز ديگرى كه آفتابى و بسيار گرم بود و ما زير آفتاب بسيار سوزندهاى بوديم امام على النقى ٧ از جاى خود حركت كرد، لباس بارانى را پوشيد، دم اسب آن حضرت گره زده بود، زير آن بزرگوار (يعنى به پشت اسب) نمدى گسترده بود اهل قافله (از عمل آن حضرت) تعجب كرده خنديدند، گفتند: اين مرد حجازى موقع آمدن باران را نميداند؟!.
همينكه چند ميلى راه رفتيم ابر تاريكى از طرف قبله پيدا شد.
بسرعت بالاى سر ما قرار گرفت، باران شديدى نظير دهانه مشگ بر سر ما ريزش كرد كه نزديك بود تلف و غرق شويم؛ باران بنحوى شديد شد كه آب از لباسهاى ما به بدنمان سرايت كرد، كفشهاى ما پر از آب باران شد، باران از آن سريعتر بود كه ما بتوانيم پياده شويم و نمد اسبها را برداريم، ما (نزد امام ٧) رسوا شديم، آن حضرت از روى تعجب بكار ما لب خند ميزد.
يحى بن هرثمه گويد: در يكى از منزلها زنى كه پسرش دچار چشم درد شده بود دائما اظهار ذلت ميكرد و ميگفت: مرا نزد آن مرد علوى كه با شما ميباشد راهنمائى كنيد تا براى چشم پسر من دعا