ترجمه إثبات الوصية - مسعودي، علي بن حسين؛ مترجم محمد جواد نجفي - الصفحة ٣١ - وصيت ديگر آن جناب به امير المؤمنين(ع)
فرمود: مايلى كه باذن خدا او را زنده كنم؟ پس دو بازوى آن بچه را گرفت و فرمود: اى روحى كه از جسد اين بچه خارج شدى باذن خدا در بدن او مراجعت كن.
موقعى كه آن زن كلام ادريس ٧ را شنيد و از طرفى هم ديد كه فرزندش حركتى كرد و زنده شد گفت: شهادت ميدهم كه تو حضرت ادريس هستى و در آن قريه با بلندترين صداى خود ندا در داد كه شما را مژده باد بفرج و گشايش در امور.
ادريس ٧ بالا تپهاى از شهر آن پادشاه ظالم و ستمكار نشست و چند نفرى از شيعيان او بدورش جمع شدند و گفتند. در مدّت اين بيست سال بما رحم نكردى زيرا ما دچار ضرر و گرسنگى و مشقّت شده بوديم؟ اكنون براى ما دعا كن، فرمود: من دعا نميكنم تا پادشاه و جميع اهل مملكت او پاى برهنه و پياده نزد من بيايند.
وقتى كه اين خبر بپادشاه رسيد جماعتى را فرستاد و آنها را باحضار آن حضرت مأمور كرد، همينكه مأمورين نزد ادريس آمدند آن بزرگوار در حق آنها نفرين كرد و همه مردند، بعد از آن تعداد پانصد نفر ديگر را براى احضار ادريس ٧ فرستاد نيز آن حضرت در حق آنها نفرين كرد و از دنيا رفتند، آنگاه اهل آن شهر نزد آن پادشاه ظالم آمده گفتند: ادريس ٧ پيغمبرى مستجاب الدّعوة است اگر در حق همه خلق نفرين كند همه خواهند مرد.
پس از پادشاه درخواست كردند كه در حضور ادريس حاضر شود پادشاه با اهل مملكت خود با پاى پياده و برهنه نزد آن بزرگوار آمده با حال خضوع و خشوع ايستادند، ادريس ٧ فرمود: الآن من دعا