ترجمه إثبات الوصية - مسعودي، علي بن حسين؛ مترجم محمد جواد نجفي - الصفحة ٣٠ - وصيت ديگر آن جناب به امير المؤمنين(ع)
و بلاء بطورى شدّت يافت كه خلقى از گرسنگى مردند و (آنهائى كه باقى ماندند) فهميدند كه اين قحطى و بلاء بدعاى إدريس ٧ است.
پس بدرگاه خدا تضرّع و زارى نمودند و از خدا طلب عفو و توبه كردند، خداى رؤف بادريس ٧ وحى كرد كه اين مردم مرا خواندند و منهم بآنها رحم كردم، تو هم دعا كن تا آسمان بر آنها باران ببارد و زمين گياه بروياند، إدريس ٧ از دعا كردن خوددارى كرد خدا باو وحى كرد: يا ادريس آيا تو از من سؤال نكردى و من اجابت كردم، پس چرا تو براى آنها دعا نميكنى.
آنگاه خداى تعالى بآن ملكى كه موكّل رزق ادريس ٧ بود وحى كرد كه از اطعام او خوددارى كند و ادريس ٧ را خطاب رسيد تا از كوه بزير آمد در صورتى كه گرسنگى آن حضرت شديد شده بود، بعد از آن دودى بنظر آن حضرت آمد همينكه نزديك آن دود آمد پيرهزنى را يافت كه دو قرص نان پخته بود، بآن پيرهزن فرمود: بمن نان بده زيرا كه من گرسنهام.
عجوز گفت: يكى از اين دو قرص نان مال من و ديگرى مال فرزند منست، اگر قرص نان خود را بتو واگذارم خودم تلف ميشوم و اگر قرص نان پسرم را در اختيار تو بگذارم او هلاك خواهد شد.
ادريس ٧ فرمود: پسر تو كوچك است و نصف اين نان او را كفايت ميكند، پيرهزن قبول كرد و نان را بدو نصف نموده يك نصف آن را بادريس داد، وقتى كه پسر آن زن ديد براى او شريك پيدا شد آن قدر براى گرسنگى گريه و اضطراب كرد كه جان سپرد.
پيرهزن بآن حضرت گفت: چرا فرزندم را كشتى؟ ادريس ٧