تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٤٤ - سوره ص(٣٨) آيات ٢٠ تا ٢٩
آمده بودند چنان كه در تبيان آورده كه جبرئيل بر صورت دو خصم نزد داود عليه السّلام آمدند و با هر يك جمعى از ملائكه بودند و حضرت داود روزها را قسمت فرموده بود روزى حكم فرمودى و روزى عبادت كردى و روزى وعظ گفتى و روزى بمهمات خاصه خود اشتغال نمودى روز عبادت ببالاخانه برآمدى و پاسبانان بر حوالى آن ايستاده مردم را از دخول منع كردندى و آن ملائكه بعد از منع دربان بر عبادت خانه داود بالا رفتند.
٢٢- إِذْ دَخَلُوا چون درآمدند عَلى داوُدَ بر داود عليه السّلام و داود ايشان را بديد فَفَزِعَ مِنْهُمْ پس بترسيد از ايشان زيرا كه بصورتى عجيب در غير محل و بىاجازه از بالاى سور غرفه كه بر خلاف عادتست و غير طريق بر او درآمدند با آنكه روز احتجاب بود و حرّاس گرد غرفه گرفته بودند و نميگذاشتند كه هيچكس بر او داخل شود، و گويند كه داود ايشان را نميديد تا آنكه نزد او بنشستند و چون بيكبار نظر او بر ايشان افتاد بهم برآمد هراسان و ترسان گشت و گمان برد كه دشمنان ويند كه بقصد قتل او آمدهاند ملائكه چون دهشت و خوف او را مشاهده كردند قالُوا گفتند باو كه لا تَخَفْ مترس كه ما خصمان تو نيستيم بلكه ما دو گروهيم خَصْمانِ كه خصم يكديگريم بَغى بَعْضُنا ستم كردهاند برخى از ما عَلى بَعْضٍ بر برخى ديگر و اين را بر سبيل فرض و قصد تعريض گفتند و اگر نه كذب ملائكه لازم آيد و آن منافى عصمت است و حقيقت معنى بآن راجع است كه اگر بالفرض ما خصم يكديگر باشيم و بعضى از ما تعدى ببعضى ديگر كنند و رفع حكومت بسوى تو كنيم فَاحْكُمْ بَيْنَنا پس حكم كن ميان ما بِالْحَقِ براستى و درستى وَ لا تُشْطِطْ و جور مكن در حكم كردن ميان ما و از حق دور مشو وَ اهْدِنا و راه نماى ما را إِلى سَواءِ الصِّراطِ براه ميانه كه طريق عدلست، داود عليه السّلام فرمود كه رفع حكومت نمائيد تا آنچه محض عدل باشد حكم نمايم يكى از آن گروه گفت اى داود مفروض ما اينست كه:
٢٣- إِنَّ هذا بدرستى كه اين مرد أَخِي برادر من است در دين يا در صداقت و الف يا در شركت و خلطه لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً مر او را نود و نه ميش است وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ و مرا يك ميش، اين تمثيل و تعريض است بزوجات و ترك تصريح آن بجهت ابلغيت آنست در توبيخ چه متأمل هر گاه كه واقف شد بمعرّض به نفس او بيشتر متأثر ميگردد از آن و زودتر متنبه ميشود بفعل آن از تصريح بآن و مع هذا مراعات حسن ادب و احتفاظ حرمت و استقباح ذكر مكنى عنه مقتضى عدم تصريح است حاصل كه مدعى بداود گفت كه اى داود با آنكه من يك ميش دارم و او نود و نه فَقالَ پس گفت مرا كه أَكْفِلْنِيها بگردان مرا