تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٠٣ - سوره الزمر(٣٩) آيات ٤٠ تا ٤٩
در نهايت انكارند و غايت جحود و اضلال و از ظلمتكده شرك قدم بيرون نمىنهند تا خود را بنور هدايت ايمان و اذعان رسانند.
٤٣- أَمِ اتَّخَذُوا بلكه فرا گرفتهاند مِنْ دُونِ اللَّهِ بجز خداى بحق شُفَعاءَ شفيعانى كه درخواست ايشان كنند نزد خداى تعالى قُلْ بگو اى محمّد از روى ملامت و توبيخ مر مشركان را أَ وَ لَوْ كانُوا آيا شفاعت كنند بتان و اگر چه باشند كه لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً بهيچ وجه مالك نشوند چيزى را از شفاعت وَ لا يَعْقِلُونَ و ندانند پرستندگان خود را بجهت آنكه جمادند و از جمادات شعور و قدرت مسلوب است يعنى چون كه عالم و قادر نيستند پس چگونه توقع شفاعت از ايشان توان داشت.
٤٤- قُلْ بگو مر ايشان را لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً مر خداى راست سمت شفاعت يعنى او مالك جميع شفاعت است و بىاذن او هيچكس شفاعت نميتواند كرد چه استطاعت شفاعت موقوف بدو شرط است يكى آنكه مشفوع له مختار مشفوع عنه باشد و ديگر آنكه شفيع مأذون له باشد و آن هر دو اينجا مفقودند فحينئذ آلهه باطله رتبه شفاعت را نداشته باشند، پس تقرير مالكيت خود ميكند در شفاعت بر اين وجه كه لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مر او راست پادشاهى آسمانها و زمينها ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ پس بسوى حكم او بازگردانيده خواهيد شد يعنى در قيامت نيز مالكيت و حاكميت او را ثابت است و هر گاه او در دنيا و عقبى مالك على الاطلاق باشد پس بدون اذن او هيچكس شفاعت نتواند نمود و بىرضاى او شفاعت نتواند كرد، آن گه از سوء اعتقاد و شدت عناد ايشان اخبار مينمايد و ميگويد كه:
٤٥- وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ و چون ياد كرده شود خداى تعالى وَحْدَهُ در حالت يگانگى بدون ذكر آلهه ايشان، مراد كلمه طيبه لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ است يعنى هر گاه كه اين كلمه را از اهل ايمان بشنوند اشْمَأَزَّتْ برمند و منقبض گردند از آن قُلُوبُ الَّذِينَ دلهاى آنان كه لا يُؤْمِنُونَ ايمان نميآورند و نميگروند بِالْآخِرَةِ بسراى ديگر كه دار عقبى است يعنى از خشم و كينه برگردند چنان كه اثر آن در بشره ايشان پديد آيد و قبض بر ناصيه ايشان ظاهر
روحست آيه شريفه فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى الايه چه در مرگ، روح انسانى و نفس ناطقه بكلى قطع تعلق نموده و حقتعالى بقدرت كامله خود آن را نگاه ميدارد و نميگذارد ببدن خود تعلق گيرد ولى در خواب چون تنها از حواس ظاهرى قطع تعلق نموده نه از قوا و حواس باطنى پس بمفاد وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى الآية نفس خفته را ميفرستد يعنى تعلق او را ببدن تمام مينمايد و اشعه تعلق او ظاهر و باطن را فرا ميگيرد آن گاه بيدار ميشود تا وقتى كه اجل نامبرده او فرا رسد و چنگال مرگ گريبان وى را بگيرد.