تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٢٠ - سوره الأحقاف(٤٦) آيات ٢٠ تا ٢٩
شده و وساده از ليف خرما بزير سر مبارك نهاده سلام كردم و بنشستم و گفتم يا رسول اللَّه تو پيغمبر خدا و بهترين جميع خلقانى و مع هذا باين نوع ميگذرانى كسرى و قيصر با آنكه كافر و مشركاند بر بالاى سرير طلا و فرش حرير و ديبا نشستهاند و بجميع نعم لذيذه طيبه دنيويه متنعمند فرمود كه
اولئك قوم عجلت طيباتهم و هى وشيكة الانقطاع و انا اخرت لنا طيباتنا
آن جماعتى كه از امتعه طيبه دنيويه متنعمند معجل شده طيبات ايشان در دنيا و آن سريع الانقطاع است و عنقريب سمت زوال و فنا پذيرد و وبال آن بر ايشان بماند و طيبات ما مؤجل است در عقبى بجهت آنكه دايم الابد خواهد بود و اصلا گرد زوال بگرد آن نخواهد رسيد، سدى گفته كه هر گاه كه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلّم بسفرى رفتى آخرين كسى را كه وداع كردى فاطمه زهراء (ع) بودى و چون بازگشتى اول كسى كه با او ملاقات نمودى فاطمه بودى روزى از سفر بازميگشت فاطمه سلام اللَّه عليها گليمى خيبرى برسم تجمل و تزين بدرخانه فرو گذاشت. چون رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلّم بدر حجره رسيد گليم را ديد بازگشت فاطمه زمانى انتظار كشيد پس برخاست و بحجره رسول آمد و گفت يا رسول اللَّه چرا ترك عادت كردى و اين نوبت مرا محروم گردانيدى فرمود كه من آمدم تا بدر سراى اما چون ديدم كه پرده فرو گذاشته بودى بازگشتم زيرا كه آن رسوم جبابره است و من بسيار از آن متنفرم پس فرمود كه
ما لآل محمّد و للدنيا فانهم خلقوا للاخرة، و خلقت الاخرة لهم
آل محمّد را با دنيا چه كار ايشان از براى آخرت مخلوق شدهاند و آخرت براى ايشان آفريده گشته فاطمه (ع) بعد از استماع اينكلام از سيد انام صلى اللَّه عليه و آله و سلّم آن پرده برداشت و بعد از اينحال در تقشف و خشونت اوقات ميگذرانيد تا از اين زندان محنت روى بنزهتگاه جنت آورد.
و در نقل آمده كه روزى رسول بحجره فاطمه رفت حسن و حسين را ديد كه دست برنجن نقره در دست كرده بودند ايشان را نزد خود طلبيد و از دست ايشان بيرون كرد و ثوبان را گفت اين را بفروش و براى فاطمه گردنبندى بخر كه از مهره يمانى باشد و از براى حسن و حسين دست برنجنى كه از عاج بود پس فرمود كه
ان هؤلاء أهل بيتى لا أحب أن يذهبوا طيباتهم فى حياتهم الدنيا
اينها اهل بيت مناند دوست ندارم كه لذت خود را در زندگانى دنيا اخذ نمايند و از آن متمتع شوند، و در خبر است كه روزى يكى از محبان طبقى حلوا برسم هديه نزد حضرت امير المؤمنين عليه السّلام آورد آن حضرت انگشت مبارك در آن فرو برد و بيرون آورد و در آن نگريست فرمود كه رنگ و بويش هر دو نيكو است اما ندانم كه حلاوتش در چه حد است و طعمش در چه مرتبه پس انگشت مبارك را از آن پاك كرد و فرمود كه اين را از پيش من برداريد گفتند يا أمير المؤمنين مگر اين بر تو حرامست فرمودند نه و ليكن روا نيست كه در حوالى و جوانب من جماعتى باشند كه در نهايت فقر و فاقت و