تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٨٩ - سوره الفتح(٤٨) آيات ٢٠ تا ٢٩
فرمود كه من اينحكم باين شرط نميكنم و راضى بآن نيستم سهيل گفت بخدا كه من هيچ چيز با تو مصالحه نكنم رسول گفت
فأجره
پس او را امان بده سهيل گفت او را امان نميدهم رسول باز مبالغه كرد سهيل بآن راضى نشد باز مكرر كرد سهيل گفت بلى او را امان داديم جندل گفت اى مسلمانان من كه مسلمان شدهام چگونه ميان مشركان روم و بچه نوع از دست ايشان رهايى داشته باشم رسول فرمود برو و صبر كن تا خدا فرجى بدهد چه ما راضى باين شرط شديم و خلاف آن نيكو نيست پس سهيل دست او را گرفته ميبرد و انواع ايذاء و آزار باو ميرسانيد.
عمر خطاب گفت و اللَّه ما شككت منذ اسلمت الا يومئذ بخدا سوگند كه من از آن زمان كه مسلمان شدم در اسلام شك نكردم مگر در اين روز پس نزد رسول رفتم و گفتم أ لست نبى اللَّه؟ تو نه پيغمبر خدايى فرمود
بلى
من پيغمبر و فرستاده اويم پس گفتم نه ما بر حقيم و دشمنان ما بر باطل؟ فرمود بلى چنين است گفتم نه وعده خدا حقست؟ فرمود بلى گفتم نه آنچه تو گفتى از نزد خدا است فرمود چنين است گفتم چگونه است كه تو ما را گفتى كه در مكه رويم و در آنجا حلق و تقصير كنيم الحال بر خلاف اينست؟ فرمود كه من گفتم كه امسال اينصورت متحقق شود؟ گفتم نه، فرمود كه عنقريب در مكه خواهيم رفت حلق كرده و تقصير بجا آورده [١] گفتم صدقت يا رسول اللَّه راست گفتى و از اين توبه كردم و پشيمان گشتم پس صلحنامه را تمام كردند و گواهان از جانبين بر آن ثبت نمودند رسول فرمود همين جا ذبح كنيد و سر بتراشيد كسى مرتكب آن نشده بار ديگر اعاده فرمود هيچكس بر آن اقدام ننمود پس بغضب رفت و در خيمه ام سلمه آمد و عدم اطاعت اصحاب را باو باز گفت ام سلمه گفت تو ملتفت ايشان مشو شتر خود را بكش و سر بتراش حضرت رسول از خيمه بيرون آمده و با هيچ كس ملتفت نشده شتر را بدست مبارك خود بكشت و حلاق را طلبيده سر مبارك بتراشيد مردمان چون چنان ديدند همه شتران را بكشتند و سر بتراشيدند و بعضى بجاى حلق تقصير كردند و از عدم اطاعت امر پيغمبر نادم شدند و بر آن تأسف خوردند پس رسول فرمود كه
رحم اللَّه المحلقين
گفتند يا رسول اللَّه و المقصرين فرمود
رحم اللَّه الملحقين
باز گفتند و المقصرين فرمود
رحم اللَّه المحلقين و المقصرين
گفتند يا رسول اللَّه چرا محلقين را سه بار رحمت كردى و مقصرين را يك بار؟ فرمود
[١] از اين جمله كه عمر گفت (و اللَّه ما شككت الخ) معلوم ميشود كه مكرر عمر در نبوت پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله شك نموده است و اختصاص بدين مرحله ندارد مخصوصا بدان عبارتى كه حميدى در كتاب جمع بين الصحيحين نقل كرده وى مينويسد: عمر گفت (ما شككت فى نبوة محمد صلى اللَّه عليه و آله قط كشكى يوم الحديبيه) و نيز مينويسد: پس از آنكه اين جواب را از پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله شنيد باز خاطر جمع نگشت و نزد ابى بكر آمد و گفت: اين مرد پيغمبر است؟ ابو بكر گفت: بلى عمر گفت: پس چرا راضى شد بدين خفت و با كفار صلح نمود ابو بكر گفت: او تابع امر خدا ميباشد آن گاه عمر گفت: ما شككت الخ.