تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٧ - سوره الصافات(٣٧) آيات ١٠١ تا ١٠٩
گرفته از سر خاكم قدم باز مدار و زيارت مرا از خاطر عاطر فرو مگذار ايپدر همنشينان محله و دوستان مكتب را از من سلام برسان و بگو كه اسماعيل از شما توقع نمود كه هر كجا كه جمع شويد از تنهايى و پريشانى اينغريب خاك را بدعاى خير فراموش مكنيد و در هر مجلس و محفل كه شمع طرب افروزيد از اين كشته تيغ بلا و خون ريخته ميدان ابتلا باشكى و آهى ياد آريد، ابراهيم اين وصيت نيز قبول كرد و بدل قوى دست و پاى اسماعيل را بربست خروش از ملاء اعلى برآمد و فغان از ملائكه عالم بالا برخاست و بنظاره ايستاده در حال پدر و پسر و تفويض و تسليم ايشان مينگريستند و ميگريستند ميگفتند يا رب چه بزرگ بنده است ابراهيم كه او را براى تو در آتش افكندند باك نداشت و اكنون براى تو و در راه رضاى تو فرزند را قربان ميكند هيچ غم ندارد حق سبحانه بديشان خطاب كرد كه ما او را خلعت خلت پوشانيدهايم و ساغر محبت نوشانيده و راه گلستان محبت از خار ابتلاء و محنت خالى نيست.
١٠٣- فَلَمَّا أَسْلَما پس آن هنگام كه پدر و پسر گردن نهادند حكم خداى را يعنى ابراهيم بفداى پسر و پسر بفداى سر سر تسليم نهادهاند وَ تَلَّهُ و بيفكند ابراهيم پسر را لِلْجَبِينِ بر پيشانى يعنى پيشانى او را بالتماس او بر زمين وضع نمود و تيغ تيز بر حلق او نهاد، و در روايت واقع شده كه هفتاد بار بكشيد ذرهاى از پوست و گوشت و رگ و پى او نبريد، ابراهيم در غضب رفت و كارد از دست بيفكند بقدرت الهى آن كارد با وى در سخن آمد كه اى پيغمبر خدا بر من خشم مگير كه
(الخليل يأمرنى بالقطع و الجليل ينهانى)
خليل مرا ببريدن ميفرمايد و ملك جليل مرا از بريدن بازدارد و من آن ميكنم كه جليل ميخواهد نه خليل، و در روايت واقع شده كه حق سبحانه صحيفه مس بشكل حلقه در حلق اسماعيل بديد آورد تا كارد را از بريدن بازداشت، و گفتهاند كه حلق او بريد و باز درست ميشد و اين صورت در صخره منى بود يا در موضع مسجد الخيف يا در منحر حاجيان، پس حق سبحانه ميفرمايد كه عمل ابراهيم مقبول درگاه ما شد و آن را پسنديديم.
١٠٤- وَ نادَيْناهُ و ندا كرديم او را أَنْ يا إِبْراهِيمُ آنكه اى ابراهيم.
١٠٥- قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا بدرستى كه راست كردى خوابى كه ديده بودى بسبب عزم جزم تو بر كردن آن، يا باتيان نمودن تو بمقدمات آن و اين از قبيل تسميه شيء باسم مقدمات آنست، و در بعضى تفاسير آوردهاند كه ابراهيم در خواب ديده بود كه پسر را ميكشت اما اثر خون پيدا نميشد و چون در بيدارى نيز همان صورت سمت وقوع يافت حق سبحانه فرمود كه اى ابراهيم خواب خود را راست گردانيدى بند از دست و پاى او بردار او را از بند ابتلا خلاص كن