تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٢٢ - سوره الأحقاف(٤٦) آيات ٢٠ تا ٢٩
فرمود كه بخدا سوگند كه امير المؤمنين عليه السّلام مانند بندگان درم خريده طعام ميخورد و در مجلس مينشست و خود ببازار ميرفت و دو جامه ميخريد و خيار آن را بغلام خود ميداد و ادون آن را خود اختيار ميفرمود و اگر آستين جامه او دراز بودى يا جامه او از قد او در ميگذشت قطع آن مينمود و مدت پنج سال حاكم بود و در اينمدت خشتى را بر بالاى خشتى و آجرى را بر بالاى آجرى ننهاد و اصلا از زر سرخ و سفيد بميراث نگذاشت و نان گندم و گوشت بمردمان اعطاء ميفرمود و خود بقرص جو و روغن زيت و سركه بسر ميبرد، و مرويست كه اكثر نانخورش او از زيت بود يا از سركه و اگر از آن ترقى مينمود نان را با قدرى از شير تناول ميفرمود و ميگفت
لا تجعلوا بطونكم مقابر الحيوان
شكمهاى خود را گورستان حيوان مسازيد، و هيچ دو كارى كه مرضى الهى بود بر او سانح نميگشت مگر آنكه اشق آن را از براى نفس خود اختيارى كردى و بكسب دست و عرق جبين هزار بنده خريد و در رضاى الهى آزاد كرد و طاعت او فوق طاقت مردمان بود در هر شب هزار ركعت نماز ميگذارد و اكثر روزها بروزه ميگذرانيد، و در روايت آمده كه آن حضرت هيچ طعام هرگز سير نخوردى، عبد اللَّه أبى رافع گويد كه روزى نزد آن حضرت رفتم انبانى نزد او نهاده بود كه سر او را مهر كرده بود پس مهر آن را گشود و دو نان جو خشك بود كه آن را خورد كرده بودند آن گه كفى از آن تناول فرمود و من نيز در خوردن مشاركت كردم پس سر آن را مهر كرد و بخادم سپرد من گفتم يا امير المؤمنين سبب مهر كردن چيست فرمود كه من خوف آن دارم كه حسن و حسين جهت شفقتى كه با من دارند روغن زيت بآن ممزوج سازند و من آن را بخورم نفس من از فرمان من بيرون رود، و كميت طاعت و كيفيت رياضت آن حضرت را از اين معلوم ميتوان كردن كه على بن الحسين زين العابدين عليهما السّلام دوازده سال برضوى نماز شام نماز صبح أداء فرمود و پيشانى مبارك آن حضرت از كثرت سجود بر وجهى رسيد كه هفتاد پوست گذاشت و او را بجهت اين ذو الثفنات ميگفتند و بجهت بسيارى طاعت و رياضت بحيثيتى ضعيف شده بود كه اگر بر پاى ميخاست مانند خوشهاى كه باد او را متحرك سازد ميلرزيد با وجود اين ميگفت كه
هيهات هيهات اين طاعتى و طاعة على
چه دور است طاعت من و طاعت على، و در خبر آمده كه چون امير المؤمنين عليه السّلام شهيد شد و معاويه غاويه اسكنه اللَّه فى الهاويه ميخواست كه ابو اسود دئلى كه از جمله الى آن حضرت بود استمالت نموده از مودت او برگرداند پس هميشه صله و هديه باو ميفرستاد، روزى انواع حلواها باو فرستاد كه در ميان آن شهد مزعفر بود ابو اسود دخترى داشت بدويد و پارهاى برگرفت و در دهن نهاد ابو اسود را اين آيه بخاطر رسيد كه أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا پس دختر را گفت اين را از دهن بينداز كه زهر است دختر گفت اين بغايت شيرينست گفت نميدانى كه اين را پسر هند فرستاده تا ما را از دوستى اهل البيت برگرداند دختر