تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٧٨ - سوره الفتح(٤٨) آيات ٢٠ تا ٢٩
أنا الّذي سمّتني أمّي حيدره* ضرغام آجام شديد قسوره أكيلكم بالسيف كيل السّندره و چون مرحب اينرجز استماع كرد بر خود بلرزيد جهت آنكه مادر باو گفته بود كه من در واقعه ديدم كه شيرى بر تو حمله كرده و تو را مغلوب ساخت بايد كه امروز از شير يا از شخصى كه مسمى بشير يا شير خصلت باشد احتراز كنى اما حميت جاهليت مانع مراجعت او شده با امير المؤمنين عليه السّلام در مقام محاربه درآمد و امير المؤمنين عليه السّلام بعد از عرض اسلام بر او و امتناع او از آن آغاز محاربه كرد و ضربتى چند در ميان ايشان رد شد آخر الامر امير المؤمنين تيغ برآورد و چنان بر فرق او زد كه خود سنگين و مغفر آهنين ببريد و از سر و روى او گذشته بحلق وى رسيد مرحب از مركب بيفتاد و بجهنم شتافت يهودان چون آن ضربت را مشاهده كردند رعبى و خوفى و هيبتى از امير المؤمنين عليه السّلام در دل ايشان افتاد همه بگريختند و بقلعه رفته در راه استوار كردند امير المؤمنين بدر قلعه خيبر آمد يكى از بالاى قلعه آواز داد كه اى مرد نام تو چيست حضرت امير فرمود كه على او گفت كه
علا محمّد و من معه
محمّد و هر كه با اوست بلند مرتبه است و عالى رتبه پس گرفت اى على من در كتاب خواندهام كه در اين نزديكى پيغمبرى پيدا شود كه سلام تحيت او باشد و او پسر عم خود را بدر اين حصار فرستد و خداى اين حصن را بر دست او بگشايد اگر تو صاحب اينفتح باشى مرا امان باشد يا نه فرمود
لك امان الرسول
آن مرد گفت عاج الباب در را بجنبان امير المؤمنين عليه السّلام از گفتار او شاد شد در را بگرفت و بقوت تمام يك دو بار بجنبانيد حلقهها و زنجيرهاى آن درهم شكست و در را از جاى خود بركند و بر بالاى سر برد و مقدار چهل گام در پس سر خود انداخت، ابو عبد اللَّه حافظ باسناد خود از ابى رافع مولى رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلّم نقل كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام با يهودى مقاتله ميكرد آن يهودى شمشير را حواله سر آن حضرت كرد سپر از دست او بيفتاد امير عليه السّلام در غضب شده در خيبر را بر دست گرفته سپر خود ساخت و با آن محاربه نموده تا فتح نمود بعد از آن آن را بينداخت، و نيز ابو عبد اللَّه باسناد خود از ليث بن ابى سليم و او از ابو جعفر محمّد بن على عليهما السلام نقل كرده كه جابر بن عبد اللَّه گفت كه چون امير المؤمنين در خيبر بكند و بينداخت مسلمانان خواستند كه در قلعه داخل شوند خندق حايل بود آن حضرت در را بياورد تا پل سازد باطراف خندق نرسيد پس حلقه در را بر دست نگاه داشت تا همه اصحاب و لشكريان پيغمبر با توابع از آنجا بگذشتند، و مرويست كه يكى از اصحاب با پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت كه يا رسول اللَّه من عجب ماندهام از قوت على كه درى باين عظمت بركنده و بر دست برداشته تا همه مردمان از آن ميگذرند آيا دست او ستونست كه اصلا مضطرب و متزلزل