تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢ - سوره الصافات(٣٧) آيات ١٠١ تا ١٠٩
جلد هشتم
از كتاب منهج الصادقين فى الزام المخالفين بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
[ادامه تفسير سوره صافات]
(١٠١)- فَبَشَّرْناهُ پس مژده داديم او را بِغُلامٍ حَلِيمٍ بپسرى بردبار كه در كارها تعجيل نكند پيش از وقت آن با وجود قدرت او بر آن و حلم او بمرتبهاى بود كه در اوان حلم و غضاضت سن چون پدر او را گفت كه مرا فرمودهاند كه ترا ذبح كنم او در جواب گفت كه بكن آنچه ترا فرمودهاند، القصه حق سبحانه اسماعيل را از هاجر بوى ارزانى فرمود و بحكم يزدانى هر دو را از زمين شام بمكه آورد و اسماعيل آنجا نشو و نما مييافت تا وقتى كه ابراهيم عليه السّلام از طرف شام بديدن او آمد و در آن وقت او سيزده ساله شده بود، روزى از شكار بازگشته بود از آنان غبار شكار- گاه گرد بر گل رخسارش نشسته و از تاب آفتاب طناب سنبل پرتابش آشفته، حضرت خليل بر سر راهش نشسته بود چون نظرش بر اسماعيل افتاد رخسارى ديد چون گل شكفته و عذارى مشاهده كرد تابندهتر از ماه دو هفته مهر پدرى از طبع بشرى در حركت آمد غيرت الهى سلسله محبت را نيز متحرك ساخت، چون شب هشتم ذى الحجه رسيد كه ترويه است ابراهيم بعد از وظيفه عبادت بطريق عادت سر بر بالين استراحت نهاد در خواب باو ندا كردند كه اى خليل دعوى محبت ما ميكنى و مهر فرزندى در دل خود راه ميدهى اگر تشنه وصال مايى برخيز و بدشنه تيز فرزند دلبند و ولد ارجمند خود را قربان كن، ابراهيم از سطوت اينخواب و هيبت اينخطاب بيدار شد و