تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٤٧ - سوره الزخرف(٤٣) آيات ٣٠ تا ٣٩
همنشين و مصاحب شود و پيوسته باغواء و اضلال و وسوسه او مشغول گردد و شرط و جزاى آيه در حكم اين دوايت است كه وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً آوردهاند كه يكى از زهاد حكايت كند كه با يكى از مؤمنان جن دوستى داشتم وقتى در مسجدى نشسته بودم آن جنى با من گفت كه اينمرد مرا چگونه ميبينى گفتم بعضى را بيخواب و بعضى را در خواب مىبينم گفت آنچه بر سرهاى ايشان است ميبينى گفتم نه چشمهاى مرا بماليد ديدم كه بر سر هر يكى غرابى نشسته بعضى را بالها بچشم فرو گذاشته و بعضى را گاهى بالها فرو ميگذارد و گاهى برميدارد گفتم اين چيست گفت اينها شياطيناند كه بر سرهاى ايشان نشستهاند و بر هر يكى بقدر غفلت وى بر او استيلا يافته پس اين آيه تلاوت نمود وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ و چون عاشى و شيطان در اين مقام اسم جنساند از اين جهت ارجاع ضمير بآنها گاهى بصورت افراد واقع شده و گاهى بصورت جمع كما قال جل ذكره:
٣٧- وَ إِنَّهُمْ و بدرستى كه آن ديوان لَيَصُدُّونَهُمْ هر آينه باز ميدارند اهل عشورا عَنِ السَّبِيلِ از راه حق وَ يَحْسَبُونَ و ميپندارند آن عاشيان أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ آنكه ايشان راه يافتگانند يا گمان ميبرند كه ديوان از اهل هدايتند و بجهت اين گمان فاسد هميشه تابع قرين خود باشند.
٣٨- حَتَّى إِذا جاءَنا تا وقتى كه بيايند هر دو يعنى عاشى و شيطان او بموقف جزاى ما كه عرصه محشر است و حفص جاءَنا ميخواند بصيغه واحد يعنى بيايد آن عاشى و اينكه در خبر آمده كه عاشى و قرين او را در يك سلسله بمحشر آرند و بدوزخ افكنند مؤيد قرائت اولست، از قتاده منقول است كه شيطانى كه در دنيا قرين او بوده باشد در آخرت نيز ملازم او بوده باشد تا كه او را بدوزخ برد هم چنان كه بنده مؤمن فرشتهاى كه موكل او باشد از او مفارقت نكند تا كه او را ببهشت رساند و نزد بعضى مراد باين شياطين شياطين انساند كه رؤساى كفارند و مضل و مغوى ايشان، و على كلا- التقديرين چون عاشى و قرين او بعرصه محشر حاضر آيند قالَ گويد عاشى با قرين خود يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ اى كاشكى بودى ميان من و ميان تو بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ دورى مشرق و مغرب يعنى كاشكى بعد مسافت ميان من و تو مانند مسافتى بودى كه ميان مشرق و مغربست تا هرگز تو را نديدمى و بتو معترف نشدمى، و گويند مشرقين نه بر معنى تغليب است بلكه مراد مشرق صيف و مشرق شتا است و بينهما نيز بعدى بسيار است، حاصل كه عاشى چون در آن روز علم باضلال و اغواى قرين خود پيدا كند گويد كاشكى من هرگز تو را نميديدم و با تو نميبودم فَبِئْسَ الْقَرِينُ پس بد همنشينى بودى تو در اثناى اين تمنا فرشته بامر خدا بعاشيان