مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٨٠ - داستان مرد زاهد و جهاد
و غسلش یک ساعت، تا به خودش جنبید و رفت که اسلحه و شمشیر و چکمهها و اسبش را پیدا کند و خلاصه تا وقتی که آماده شد، آنها رفتند و جنگیدند و یک عده کشته شدند، عدهای را کشتند و یک عده را هم اسیر گرفتند و آمدند. این بیچاره خیلی غصه خورد که عجب کاری شد، باز ما از ثواب جهاد محروم ماندیم، این که خیلی بد شد! پس ما که توفیق پیدا نکردیم جهاد کنیم.
یک آدم گردن کلفتی را به او نشان دادند از اسرایی که گرفته بودند و کتَش را محکم بسته بودند. گفتند: این را میبینی؟ این آنقدر جنایت کرده، آنقدر از مسلمانها کشته، آنقدر بیگناه کشته که [حد ندارد.] این را ما اسیر کردهایم و جز کشتن راه دیگری ندارد. حالا ما این را میدهیم به تو، تو برو برای ثوابش این را ببر یک کناری و گردنش را بزن که تو هم شرکت کرده باشی. او را تحویل وی دادند، شمشیری هم به او دادند و وی رفت که گردن او را بزند و بیاید.
مدتی طول کشید، دیدند از زاهد خبری نشد. گفتند: یک گردن زدن که اینقدر طول نمیکشد! برویم ببینیم چرا نیامد. رفتند، دیدند زاهد بیهوش افتاده و این مردک هم با دستهای بسته، خودش را انداخته روی او و دارد شاهرگش را میجود و عن قریب است که آن را قطع کند. مردک را انداختند آن طرف و کشتند و زاهد را آوردند داخل خیمه و به هوش آوردند. گفتند: چرا اینطور شد؟ گفت: واللَّه من که نفهمیدم، من همین قدر رفتم، تا گفتم: ای ملعون! تو اینقدر مسلمانها را برای چه کشتی؟ یک فریادی کرد و دیگر چیزی نفهمیدم.
آدمی که میدان جنگ را ندیده باشد، همه عبادتهای دنیا را هم کرده باشد، با یک پِخ بیهوش میشود و میافتد.
این است معنای اینکه:
مَنْ لَمْ یغْزُ وَ لَمْ یحَدِّثْ نَفْسَهُ بِغَزْوٍ ماتَ عَلی شُعْبَةٍ مِنَ النِّفاقِ..
پیغمبر غزو را عامل اصلاح اخلاق و اصلاح نفس خوانده، و اگر غیر از این باشد میگوید یک شعبهای از نفاق در روح انسان وجود دارد.