مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٩ - اعتراف معاویه درباره علی علیه السلام
از دنیا رفتند و شهید شدند او سالها زنده بود. یک وقتی اتفاق افتاد که او با معاویه ملاقات کرد. معاویه که از آن نیرنگ بازهای عجیب دنیا و منافق و کثیف و پلید و دشمن درجه اول مولاست، خواست با یک حرفی ببیند میتواند عدی را ناراحت کند، یک تبرّی ولو ظاهری از عدی نسبت به علی بگیرد. با خودش فکر کرد یک پدر پسر کشته که داغ سه پسر دیده بالاخره هرچه باشد از اینکه بچه هایش از دست رفتهاند ناراحت است. لابد با خودش فکر میکند کهای کاش ما همراه علی نرفته بودیم، به علی نپیوسته بودیم و سه پسرِ اینچنین در راه علی از دست نداده بودیم.
این نقطهای بود که معاویه حس کرد در روح او وجود دارد، از همین جا بلکه بتواند او را به طرف خودش بیاورد. گفت: یا عدی! أین الطُرُفات؟ پسرانت طریف و طرفه و طارف کجا هستند؟ گفت: در رکاب علی بن ابی طالب در صفین که با تو میجنگیدند شهید شدند. گفت: عدی! علی درباره تو انصاف نداد، بی انصافی کرد، بچههای خودش حسن و حسین را سالم نگه داشت بچههای تو را به کشتن داد، بچههای تو را جلو فرستاد و بچههای خودش را عقب نگه داشت. گفت: خیر بعکس است، من درباره علی انصاف ندادم. این انصاف نیست که علی امروز در زیر خاکها باشد و عدی روی زمین زنده راه برود. معاویه وقتی دید مطلب بالاتر از این حرفهاست، یکمرتبه گفت: عدی! علی را آنچنان که دیدی و شناختی برای من توصیف کن. عدی گفت: مرا معاف کن. گفت: نه، این حرفها گذشت، من میخواهم حقیقت را از تو بشنوم، میخواهم علی را آنچنان که دیده و شناختهای توصیف کنی.
عدی شروع کرد به توصیف علی کردن، سیمای اخلاقی و روحی علی را بیان کردن که معاشرتش با دوستان چطور بود، عبادتش چگونه بود، تقوایش چطور بود، ایثارش چگونه بود، گفت و گفت تا به عبادت علی رسید. گفت: معاویه! من خودم در شبهای تار علی را در محراب عبادت دیدم که اشک میریخت و قطرات اشک بر محاسن مبارکش جاری بود و مانند مارگزیده به خودش میپیچید. وقتی به اینجا رسید عدی نگاه کرد دید معاویه دارد گریه میکند و اشکهایش میریزد. بعد با آستینش اشکهایش را پاک کرد. گفت: به خدا دیگر دنیا عقیم است که مثل علی بن ابی طالب بزاید؛ یکی بود و او هم رفت.
این چیست؟ این ستایش دشمن ترین دشمنان دنیاست از یک مرد. این کار در چه سطحی قرار گرفته؟ از کار عادی همه انسانها و از هرچه کار حیوانات است