مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٣٥ - شناخت « خود » به عنوان یک حقیقت ثابت، مقدمه شناخت خدا
دارد به نام بهمنیار آذربایجانی که آذربایجانی هم هست. او ابتدا زردشتی بود (از خاندانهای زردشتی بوده) ولی اواخر مسلمان شد. میگویند بوعلی این شاگرد را کشف کرد. روزی بوعلی در دکان نانوایی بود. بهمنیار که بچه کوچکی بود آمد به نانوا گفت: کمی آتش احتیاج داریم برای آتشگیره. یک ذره آتش بده میخواهم ببرم خانهمان. نانوا گفت: آتش را که اینجور نمیشود برد، برو ظرفی بیاور. فوراً این بچه مشتش را پر از خاکستر کرد و گفت: آتش را اینجا بگذار. بوعلی کشف کرد که این بچه باهوشی است. رفت سراغ پدر و مادرش، گفت: حیف است که این بچه از بین برود، او را در اختیار من قرار بدهید، در آینده مرد فاضلی خواهد شد.
بهمنیار شاگردی است که بسیاری از افکار بوعلی را او عرضه کرده است.
خودش هم کتابی نوشته است به نام التحصیل که این کتاب را شاید اولین بار من چاپ کردم (در ایران که اول بار ما چاپ کردیم) و کتاب بزرگی است. او مباحثهای دارد با استادش بوعلی. بهمنیار معتقد بود که همه چیز عوض میشود؛ نه تنها بدن انسان، بلکه روان انسان هم عوض میشود. همینطور که بدن در یک لحظه غیر از بدنِ لحظه بعد است، منِ این لحظه هم غیر از منِ لحظه بعد است. روزی با استادش بوعلی درباره همین مسئله مباحثه میکرد. بوعلی میگفت اینجور نیست، بدن عوض میشود ولی «من» عوض نمیشود، «خود» ثابت است. او پافشاری داشت.
یک دفعه که سؤال کرد، بوعلی سکوت کرد و جواب نداد. گفت: چرا جواب نمیدهی؟ گفت: آن بوعلی که تو در آن لحظه از او سؤال کردی که در لحظه بعد نیست. آن سؤال کننده لحظه قبل هم در لحظه بعد نیست. تو در هر لحظه که سؤال میکنی یک آدم هستی و با یک مخاطب حرف میزنی، در لحظه بعد تو آدم دیگری هستی و او نیز اصلًا وجود ندارد. پس نه تو در لحظه بعد هستی که جواب بگیری، و نه من در لحظه بعد هستم که جواب بدهم. در همین جا بهمنیار دیگر سکوت کرد.
شناخت « خود » به عنوان یک حقیقت ثابت، مقدمه شناخت خدا
اگر انسان منِ واقعی خودش را بشناسد به صورت یک شخص و یک وحدت واقعی [١]، اگر انسان «خود» ش را بشناسد آن را به صورت یک حقیقت ثابت در این
[١]. نه این حرف مهملی که میگویند: «من» یعنی یک سلسله تصوراتی که پشت سر یکدیگر هستند. من خیال میکنم که یک چیز هستم، من میلیونها چیز هستم. اصلًا منِ این ساعت غیر از منِ آن ساعت است. «من» یعنی یک مجموعه تصورات پشت سر همدیگر؛ مثل یک گلوله نخ که آن را باز کنند، که غیر از گلوله نخ چیزی نیست. انسان یعنی این مجموعه تصورات. کسی که چنین سخنی میگوید «خود» ش را نشناخته است.