مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٩٩ - حاکمیت روح و عقل
مادی و بدنی میدانستند. حتی قوّه خیال را یک قوّه بدنی میدانستند و معتقد بودند که وقتی انسان میمیرد، جوهر روحش که همان عقلش باشد باقی میماند و بقیه قوا تابع بدن هستند و با بدن خراب میشوند. ولی ملاصدرا معتقد است که چنین نیست.
بنا بر این نظریه، اخلاق نه از مقوله محبت است و نه از مقوله زیبایی، بلکه در واقع از مقوله آزادی عقل و حکومت مستقل عقل است و روح اخلاق برمیگردد به حاکمیت عقل بر بدن و به آزادی عقل در مقابل قوای بدنی.
نظر دیگری که از کانت نقل شده این است که اخلاق نه از مقوله محبت است، نه از مقوله زیبایی و نه مربوط به عقل، بلکه او معتقد به یک وجدان اصیل اخلاقی است، به یک حسی و به یک قوه الهام بخشی در انسان که آن قوّه مستقلًا بر انسان فرمان میراند. میگوید اساساً حس اخلاقی حس جداگانهای است، نه به نوع دوستی مربوط است، نه به زیبایی و نه به عقل و فکر، بلکه خود وجدانی است که به انسان داده شده است. پس این حس خود مقوله مستقلی میشود غیر از اینها، از مقوله تکلیف میگردد، ولی یک تکلیف ضمیری، تکلیفی که از ضمیر انسان ناشی میشود نه از غیر ضمیر.
نظریه دیگری که نقل شد نظریهای بود که اساساً منکر همه این حرفهاست، نه به احساسات نوع دوستی در انسان قائل است که واقعاً بشود غایت فعل انسان منافع غیر باشد، نه به زیبایی معنوی و معقول معتقد است، نه به عقل مجرّد از بدن و نه به وجدان اخلاقی، بلکه به یک فردیت کامل معتقد است و میگوید انسان اساساً منفعت جو آفریده شده و جز برای منفعت شخصی کاری را انجام نمیدهد، به او هوشی داده شده و آن هم کارش این است که انسان را در اینکه به منافعش از راه بهتر و مطمئن تری برسد رهبری کند، و وقتی که هوشیاری انسان زیاد شد منتهی به فعل اخلاقی یعنی فعلی که در آن نفع اجتماع باشد- گو اینکه ریشه و انگیزه آن نفع فردی است- میشود، زیرا انسان به حکم آنکه منفعت جو آفریده شده دنبال منفعت خود است و همیشه کوشش میکند که از میان منافع، آن منفعتی را که بهتر است کسب کند و از میان دو ضرر، ضرر کمتر را متحمل شود و همواره در میان نفع و ضرر در نوسان است که بهترِ نسبی را انتخاب کند. انسان به نیروی هوش در مییابد که زندگی اجتماعی در خارج کادر اجتماع نمیتواند وجود داشته باشد و اگر بخواهد در اجتماع زندگی کند و منافعش تأمین شود بهترین راه این است که حقوق و حدود