مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤١٤ - « من » اصیل و « من » طفیلی ( خود و ناخود )
من واقعی آن نیست، «من» واقعی من این میل و این طبیعت نیست، این بیگانه است که دارد «من» را شکست میدهد. این احساس احساسی است که انسان در درون خودش دارد و همان احساسی است که انسان با آن درک میکند که «من» واقعی من این میلها و این طبیعت نیست؛ من، این طبیعت با این همه میلها نیستم؛ طبیعت با همه میلها، ابزارها و وسایلی است که به این «من» داده شده است که از این ابزارها و وسایل استفاده کند. «من» همان مقامی است که تصمیم را میگیرد، همان عقل و درک است، آن مقامی است که اینها را میفهمد. اما آن مقامی که فرمان طبیعت را به من میدهد او بیگانه و غیر است، او من نیستم.
حال با توجه به این مطلب، آنجا که با نفس باید مجاهده کرد با کدام نفس باید مجاهده کرد؟ با «خود» باید مجاهده کرد، با کدام «خود» باید مجاهده کرد؟ کدام «خود» را نباید گذاشت مطلق العنان باشد و میدان به دستش بیفتد؟ آن همین خود است، خود حیوانی است که در واقع ناخود است نه خود؛ یعنی تمام جنگهای درون انسان، مبارزههایی که انسان در درون روح خودش دارد از نظر اخلاقی و ضد اخلاقی، در واقع مبارزه «خود» با «ناخود» است نه مبارزه «خود» با «خود». آنجا که میلهای حیوانی پیروزند و حکومت مطلقه با آنهاست و روی عقل و اراده و فطرت انسانی پوشیده است و یکه تازْ شهوات و غضبهاست یعنی همان غرایزی که حیوانات دارند، آنجا خود اصلی انسان مغلوب شده، فراموش شده، گم شده، باید رفت پیدایش کرد. آن انسانی که در وجود او جز حیوانیات، اموری که مشترکات حیوانی است، چیزی حکومت ندارد، در واقع خود واقعی را، من حقیقی را باخته (قُلْ انَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِروا انْفُسَهُمْ) [١]، خودش را در این قمار باخته، بالاترین باختنها. او خودش را فراموش کرده. آنچه که همیشه در یاد دارد و در نظرش مجسم است چیست؟ چه چیزی بر فکرش حکومت میکند؟ پول، شهوات، مأکولات، مشروبات، ملبوسات؛ جز اینها چیز دیگری بر وجودش حکومت نمیکند. پس آن «خود» کجا رفت؟ فراموش شد. بجای «خود»، «ناخود» را «خود» میپندارد.
خودش فکر نمیکند که خودم را فراموش کردهام. انسان هیچ گاه باور ندارد که خودش را فراموش کرده. [میگوید] من خودم را فراموش کردهام؟! من همیشه دم از
[١]. زمر/ ١٥ [ترجمه: بگو زیان کردگان کسانی هستند که خودشان را باختهاند.]