مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٩٦ - اصالت فرد و اصالت جامعه
تعارضی میان حقوق فرد و تکامل جامعه رخ میدهد. ممکن است ما برای فرد هیچ حقی قائل نباشیم و در واقع اصالتی برای فرد قائل نباشیم و اصالت را فقط از آنِ جامعه بدانیم و بگوییم فرد از خودش حکمی ندارد، بلکه به قول بعضی مثل دورکهیم اصلًا فرد امر اعتباری است، جامعه امر حقیقی است، هرچه هست مال جامعه است و فرد خودش چیزی ندارد. بلاتشبیه، مثل آنچه که در منطق قرآن درباره خدا آمده است که فرد در مقابل خدا از خودش حقی ندارد: انَّ الْامْرَ کلَّهُ لِلَّهِ [١] همه چیز مال خداست، خود فرد هم للَّه و مال خداست و اگر چیزی دارد به این صورت است که چیزی که خودش مملوک خداست مملوکی دارد به تملیک خدا؛ یعنی افراد به نسبت خودشان با یکدیگر، حقوق و مالکیتهایی دارند ولی نسبت به خدا که حساب بکنیم هیچ ندارند.
داستانی یادم افتاد: ابوفراس، شاعر عرب شیعی زبردستی است. ظاهراً در قرن چهارم هجری میزیسته و تقریباً معاصر با دوره فارابی است. در دربار ملوک آل حَمدان بوده. آل حمدان ملوکی بودند بسیار ادب دوست و ادب پرور و بلکه علم پرور، و با اینکه حکومتشان خیلی وسیع نبوده ولی از نظر کیفی باارزش است و لهذا فارابی بعد از اینکه تحصیلاتش در بغداد و غیره تمام شد به موصل رفت و آنها را از خلافت بغداد بهتر تشخیص داد، و در همان جا هم مرد و سیف الدوله حمدانی خودش بر او نماز خواند. به هرحال ملوک آل حمدان از آن ملوک ادب پرور و معارف دوست هستند، و اغلبْ اینجور اشخاص شعرای زیادی در دستگاهشان هستند.
روزی سیف الدوله حمدانی با شعرا و ادبا نشسته بود. گفت: من بیتی گفتهام و خیال نمیکنم کسی بتواند آن را تکمیل کند مگر ابوفراس. شعری که گفته بود این بود: لَک جِسْمی تَعُلُّهُ فَدَمی لا تُطِلُّهُ. خطاب به محبوبش میکند، میگوید: این جسم من از آنِ توست و دائم رنجش میدهی، پس چرا خونم را یکباره نمیریزی؟! ابوفراس فوراً از طرف آن معشوق جواب داد: قالَ انْ کنْتُ مالِکاً فَلِی الْامْرُ کلُّهُ. گفت من مالکم یا نه؟ تو خودت میگویی: لَک جِسْمی یعنی جسم من مال توست، مِلک توست. اگر من مالکم، اختیار با من است. جمله فَلِی الْامْرُ کلُّهُ اشاره به آیه قرآن است
[١]. آل عمران/ ١٥٤