فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٩ - چند مثال
هویت خودش تبدیل به کامل شده باشد. ولی تکامل واقعی یعنی نشستن کامل به جای ناقص، اما به این صورت که هویت واقعی ناقص دگرگون شده، همان هویت واقعی تبدیل به هویت کاملتر شده است.
به این معنا- که معنی واقعی تکامل است- ما میبینیم فقط انسان است که تکامل پیدا میکند نه ابزار تولید.
حال میآییم سراغ امور غیر مادی. میگوییم قانون تکامل پیدا میکند. روابط تولیدی هم در واقع یک نوع مناسبات و قوانینی است که به قول اینها متناسب با ابزار تولید است. میگویند ابزار تولید که تکامل پیدا کند (به همین معنا که گفتیم) روابط تولیدی در ابتدا مقاومت میکند، ولی بعد چارهای ندارد از اینکه عوض بشود و تکامل پیدا کند. و همچنین تأسیسات اجتماعی، مثل قوانین قضایی. در اینجا اگر دقت کنیم، همیشه جانشین شدن کاملتر به جای ناقصتر هست اما تکاملِ به معنی واقعی نیست. مثلًا فرض کنیم که روابط تولیدی (به قول اینها) از نوع روابط برده داری باشد، یعنی یک عدهای نه فقط مالک ابزار تولید باشند بلکه مالک انسانها هم باشند (دوره برده داری به قول اینها)، بعد این دوره تبدیل به دوره زمینداری و فئودالیسم میشود که در اینجا یک طبقهای مالک ابزار تولید [یعنی] زمین هستند ولی مالک آن انسانها نیستند. آن انسانها رعیتاند به صورت سِرو. [نظام اجتماعی] به صورت ارباب و رعیتی است نه به صورت برده داری. اینجا میگوییم روابط تولید عوض شد. آیا در اینجا واقعاً باز تکاملِ به آن معناست که همان تبدیل به این شد، او عوض شد این شد؟ مثل انسانی که بچه است بعد بزرگ میشود؟ یا آن منسوخ شد چیز دیگری به جایش نشست؟ معلوم است، آن منسوخ شد چیز دیگری به جایش نشست. نه این است که آن بزرگ شد به این صورت درآمد، مثل بچه یا نهالی که بزرگ میشود.
بیاییم سراغ فلسفهها، حتی علمها و قوانین علمی. خود قوانین، معلومات، آنچه که بشر کشف میکند، نه علم از آن جهت که با عالم یک چیز است و حقیقتِ عالم است. فرض کنید یک فلسفهای یا یک نظریه علمی- در هر رشتهای- پیدا میشود. بعد به هر علتی، ولو به قول اینها به علت تکامل ابزار تولید، آن فلسفه جای خودش را به یک فلسفه دیگر میدهد. در اینجا چطور؟ آیا آن فلسفه تبدیل شد به این فلسفه؟ یعنی هموست که در اینجا حقیقت دیگر پیدا کرده؟ مثل بچهای که رشد بکند واقعاً؟ اگر فلسفهای افلاطون داشت، بعد فلسفه دیگری ارسطو آورد، آیا این معنایش آن است که همان فلسفه افلاطون است که به صورت فلسفه ارسطو درآمده است؟ یا فلسفه ارسطو با اینکه از فلسفه