فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٨ - نقد این نظریه
یا انسان از نظر طبیعی و تکامل زیستی به یک مرحلهای رسید (شما میگویید تکامل مغز، ما هم میگوییم تکامل مغز)، اول در طبیعت مغزش به یک مرحلهای از تکامل رسید که توانست قدرت ابزارسازی پیدا کند؛ یعنی اول قوّه شعورش در طبیعت تکامل پیدا کرد که به موجب آن ابزارساز شد. بدون شک تکامل طبیعی زیستی خارج از قدرت انسان به انسان استعداد خلاقیت، فنّانیت، تصرف در طبیعت و ساختن طبیعت مطابق میل خود داد، بعد انسان ابزارساز شد. دلیلش هم این است که- برخلاف آنچه انگلس گفته ولی مارکس اعتراف کرده است- ابزارسازی از مختصات انسان نیست، ما حیوانات ابزارساز داریم، برای اینکه لانه ساختنْ خودش ابزارسازی است، کشت کردن در طبیعت- که مورچهها کشت میکنند- خودش یک نوع تولید است. اینها گفتند ابزارسازی تصرف در طبیعت است. وقتی میگویند «ابزارسازی» مقصودشان تولید است، تعبیر به «تولید» هم میکنند. مورچه هم تولید میکند یعنی در طبیعت تصرف میکند و طبیعت را به صورت دلخواه خودش درمیآورد، در طبیعت کشت میکند. خود شما هم قبول دارید که زنبور عسل روی اصول مهندسی ولی غریزی خانه سازی میکند. در حدود ابزارهای اولیهای که در انسانها سراغ داریم در میمونها وجود دارد، در صورتی که دیگر احدی فعلًا فکر نمیکند که میمونهای حالا در آینده انسان بشوند. پس چطور است که انسان تولید کرده، ابزارسازی کرده، بعد تکامل پیدا کرده ولی حیوانات دیگر تولید کردهاند و به حیوانیتشان باقی ماندهاند؛ این انسان شده ولی آنها انسان نشدهاند؟ علتش این است که تولید انسان با تولید آنها متفاوت است. تولید آنها ناشی از غریزه است، تولید انسان ناشی از فکر و آگاهی اوست. غریزه به صورت یک قوّه نیمه آگاهانه است. آن که به صورت غریزه کار میکند آگاه به کار خودش هست ولی آگاه به آگاهی خودش نیست. اما انسان آگاه به کار خودش است و آگاه به آگاهی خودش است. تفاوت انسان و حیوان در این نیست که این تولید میکند، آن تولید نمیکند.
خود آقای مارکس هم قبول دارد که حیوانات هم تولید میکنند یعنی ابزارسازی میکنند. نمیتوان گفت با همه اینها چون تولید آنها خیلی کم است ما میگوییم مابه الامتیاز [انسان و حیوان ابزارسازی است.] در فصل ممیز که دیگر کم و زیاد ندارد. ما اگر میگوییم فلان شیء فصل ممیز انسان و حیوان است [نمیتوانیم بگوییم] حالا استثنائاً اگر یک حیوانی هم پیدا شده که آن را دارد به حساب نمیآید؛ قضیه استثنابردار نیست.
پس علتش تولید نیست، آن چیزی است که مبدأ این تولید است، آنهم این تولید