فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٧ - نقد این نظریه
موجودی است ابزارساز. البته این جمله را خود مارکس هم از بنیامین فرانکلین- که ظاهراً همان رئیس جمهور معروف آمریکاست- نقل میکند و دنبال حرف او را میگیرد. اینها وقتی میخواهند انسان را تعریف کنند میگویند به جای اینکه بگوییم انسان حیوانی است عاقل، انسان حیوانی است ناطق، میگوییم انسان حیوانی است ابزارساز. میدانید ابزارسازی همان قدرت فنی انسان است. اینجا حرف خیلی اساسی است. فن همین است که میتواند طبیعت را شکل و صورت بدهد، به نحو دلخواه خود طبیعت را بسازد.
تولید هم آخرش برمیگردد به عمل روی طبیعت و طبیعت را مطابق دلخواه خود درآوردن. پس این، حرف تازهای شد که انسان حیوانی است ابزارساز، حیوانی است فنّان، حیوانی است که قدرت فنی و قدرت ابزارسازی دارد. ما فعلًا به سایر حرفهایی که در این زمینه میشود زد کار نداریم، به همین یکی میپردازیم.
نقد این نظریه
اینجا این سؤال پیش میآید: در اینکه انسان از نظر شعور از حیوانهای دیگر ممتاز است و یک شعوری دارد در درجه بالاتر از شعور حیوانات دیگر، اینها هم تردید ندارند، که همان را ما عقل و فکر میگوییم، منتها مسئله این است که آیا انسان اول ابزارساز است بعد دارای چنین شعوری؟
یعنی این شعور انسان مولود ابزارسازی اوست یا ابزارسازی او مولود شعور اوست؟ آیا شعور بر ابزارسازی تقدم دارد یا ابزارسازی بر شعور تقدم دارد؟ به عبارت دیگر، آن که قدما اسمش را قوّه عاقله میگذارند و میگویند حیوان ناطق، آیا ناطق بودن و قوّه عاقله داشتن بر ابزارسازی تقدم دارد؟ آیا چون انسان از نظر فکری به مرحله تعقل و تفکر رسیده ابزارسازی میکند؟ یا اول ابزارساز شده، بعد ابزارسازی به او فکر داده؛ یعنی حیوانات دیگر چون ابزارساز نبودند نمیتوانند مثل انسان بیندیشند، فکر کنند، مسائل علمی را حل کنند؛ انسان چون ابزارساز بوده، ابزار توانسته است او را از نظر فکر هم جلو ببرد، حیوانها چون ابزارساز نبودند نتوانستهاند.
اینجا قهراً این مطلب پیش میآید که شما قبول دارید که حیوان هم با همین طبیعت سروکار دارد، انسان هم با طبیعت سروکار دارد، چطور شد که انسان این قدرت فنّانی و ابزارسازی را پیدا کرد؟ انسان و حیوان از نظر تکامل در یک درجه بودند و انسان به یک علت خارجی، مثلًا به یک علت تصادفی، قدرت ابزارسازی را پیدا کرد و حیوان پیدا نکرد؟