پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٩ - ٢ هدف اصلى اين پرسش و پاسخ
در پاسخم گفت: من هم به خودم اجازه نمىدهم به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين نسبت را بدهم كه در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزيده و مردم را بى سرپرست گذارده باشد؛ او كه براى مسافرتى در بيرون مدينه كسى را به جاى خود بر مىگزيد، چگونه براى پس از مرگش كسى را به خلافت تعيين نكرد؟
سپس اضافه نمود: همه معتقدند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از نظر عقل در مرحله كمال قرار داشت؛ عقيده مسلمانان در اين باره معلوم است. يهود، نصارا، فلاسفه و حكما نيز معتقدند، او حكيمى كامل و داراى نظرى صائب بود كه ملتى را به وجود آورد؛ قوانينى را آورد و با عقل و تدبيرش حكومت پهناورى بنيانگذارى كرد.
(صرف نظر از مقام نبوّت كه تمام فرمانهايش از ناحيه خدا سرچشمه مىگيرد و به وسيله وحى است).
اين انسان عاقل با عرب كاملا آشنا بود؛ كينههاى آنها را خوب مىدانست و از طبع آنها اطلاع داشت؛ مىدانست اگر كسى از قبيلهاى كشته شود آن قبيله انتقام خون او را از قاتل، اگر نشد، از نوادگان و بستگانش و اگر نشد از قبيله او خواهد گرفت؛ اين از يك طرف، از سوى ديگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به فاطمه، دختر مهربانش و به فرزندانش امام حسن و امام حسين و على عليهم السّلام علاقهمند بود. بدون ترديد اگر او از وحى هم استمداد نمىجست، براى اين كه آنها صدمهاى نبينند، بى سرپرستشان نمىگذاشت؛ گمان مىكنى او مىخواست فاطمه همچون يكى از ضعفاى مدينه باشد؟ آن هم در ميان مردمى كه على، خون خويشاوندانشان را ريخته بود؟ كه در حقيقت پيامبر ريخته بود نه على. آرى، آنها به خون نوادگانشان تشنه بودند.
خلاصه يك انسان عاقل كه در چنين مقامى از رياست قرار داشت، براى اين كه آيين و دودمانش به خطر نيفتد مىبايست خلافت را در ميان آنها قرار داده باشد- چه رسد به اين كه او پيامبر است و جز از وحى تبعيت نمىكند و همواره دستور مىداد مسلمانان بايد وصيت كنند.