پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٦٤ - شرح و تفسير چرا بيعت نمىكنى؟!
شرح و تفسير چرا بيعت نمىكنى؟!
«واقدى» در كتاب جمل از «كليب جرمى» چنين نقل مىكند: «هنگامى كه عثمان كشته شد و چيزى نگذشت كه طلحه و زبير به بصره آمدند (تا مقدّمات حكومت خود را فراهم سازند) و هنگامى كه على عليه السّلام با خبر شد (براى پيشگيرى از آنان) به منطقه ذىقار (محلّى نزديك بصره) آمد. دو نفر از سران قبايل (بصره) به من گفتند: ما را نزد اين مرد ببر تا ببينيم هدف او چيست؟ هنگامى كه به «ذىقار» رسيديم، على عليه السّلام را هوشمندترين عرب يافتيم. او نسب قوم مرا بهتر از من بيان مىكرد. از من پرسيد: رييس قبيله «بنى راسب» كيست؟ گفتم: فلان شخص است. گفت: رييس قبيله بنى قدامه كيست؟
گفتم: فلان كس است. گفت: حاضرى دو نامه از سوى من براى آنها ببرى؟ گفتم: آرى.
گفت: آيا با من بيعت نمىكنى؟ در اين هنگام آن دو پير مرد كه با من بودند با او بيعت كردند؛ ولى من خوددارى نمودم. گروهى كه در نزد حضرت بودند و آثار سجده در پيشانى آنان كاملا نمايان بود گفتند: بيعت كن بيعت كن. على عليه السّلام گفت: او را به حال خود واگذاريد. من گفتم: قبيله من مرا با عنوان «رائد» (كسى كه پيشاپيش قافله حركت مىكند تا محلّ آب و سبزه را پيدا كند) فرستادند من به سوى آنها باز مىگردم و پيشنهاد تو را بازگو مىكنم؛ اگر آنها بيعت كردند بيعت مىكنم و اگر كناره گيرى كردند، كنارهگيرى خواهم كرد. امام پاسخى به من داد كه مرا ناگزير از بيعت كرد».
اكنون به متن نهج البلاغه باز مىگرديم تا بنگريم مولا على عليه السّلام به او چه گفت؟ فرمود:
« (اى مرد!) بگو ببينم اگر آنها تو را «پيشگام قافله» فرستاده بودند كه محل نزول باران (و جايگاه آب و گياه) را براى آنان بيابى (و تو اين كار را مىكردى) سپس به سوى آنها باز مىگشتى و از مكان آب و گياه آگاهشان مىكردى، ولى آنها با تو مخالفت مىكردند و به سوى سرزمينهاى بى آب و علف روى مىآوردند، تو چه مىكردى؟» (أرأيت لو أنّ