جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٤ - غزل ٤٩١ اى آفتاب، آينه دار جمال تو
|
به هر نظر بُت ما جلوه مى كند، ليكن |
كس اين كرشمه نبيند، كه من همى نگرم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
صحنِ سراىِ ديده بشستم، ولى چه سود؟ |
كاين گوشه نيست در خور خيلِ خيال تو! |
|
دلبرا! با سرشك چشمانم حرم دل را از غير تو شستشو دادم تا شايد در آن درآيى وقابليّت مشاهدهات را بيابم، افسوس! كه هنوز قابليّت آن را پيدا نكردهام، بلكه در خور خيال تو هم نمى باشد.
وممكن است مراد خواجه از «ديده»، ديده ظاهر باشد، بخواهد بگويد: ديدگان خود را با اشك شستشو دادم تا ببينمت، ولى چه سود كه چشم ظاهرم نمى تواند ببيندت، بلكه خيالت را هم شايسته نيست، تو را ديده دل جايگاه است؛ كه:
٣٧٧٨
«لَمْ تَرَهُ العُيُونُ بِمُشاهَدَةِ العِيانِ، وَرَأَتْهُ القُلُوبُ بِحَقآئِقِ الإيمانِ.»
[٢]: (ديدگان با مشاهده چشم ظاهرى او را نمى بينند، بلكه دلها با ايمان حقيقىشان او را مى نگرند.)، به گفته خواجه در جايى:
|
بر اين دو ديده حيران من هزار افسوس! |
كه با دو آينه، رُويش عيان نمى بينم |
|
|
قد تو تا بشد از جويبارِ ديده من |
به جاى سرو، جز آب روان نمى بينم[٣] |
|
|
مطبوع تر زروى تو، صورت نبسته است |
طُغرا نويسِ ابروى مشكين، مثالِ تو |
|
اى دوست! جمال تو در جذابيّت وكشش ومطبوعيّت، به حدّى است كه نمىتوان به جمالى تشبيهت نمود. نيكويى وزيبايىات را ابروان وجمال تو بايستى امضا كند. بخواهد بگويد: تو خود بايد به زيبايى وجمال خود شهادت دهى، بشر محدود كجا مى تواند به غير محدودِ در ذات وصفات واسماء وكمالات گواهى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٧، ص ٢٩٥.
[٢] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٦، روايت ١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٨، ص ٣١٥.