جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٩ - غزل ٥٢٨ اى دل! به كوى عشق گذارى نمى كنى
وفاميلىاش دور باشد.) وهمچنين:
«جِوارُ اللَّهِ مَبْذُولٌ لِمَنْ أطاعَهُ وَتَجَنَّبَ مُخالَفَتَهُ.»
[١]: (جوار خداوند را تنها به كسى عنايت كنند كه از او اطاعت نموده واز مخالفت با او بپرهيزد.) ونيز:
٣٥٢٨
«مَنْ أطاعَ اللَّهَ، عَلاأمْرُهُ.»
[٢]: (هركس طاعت وعبادت خدا را پيشه سازد، كارش بالا مى گيرد [وبه مقامات بلند نايل مى گردد].) ويا اينكه:
٣٥٢٩
«آفَةُ الرَّعِيَّةِ مُخالَفَةُ الطّاعَةِ.»
[٣]: (آفت مردمان وزيردستان، مخالفت با طاعت [وعبادت پروردگار] مىباشد.).
وممكن است بخواهد بگويد: اى خواجه! علّت آنكه هنوز متخلّق به اخلاق اللَّه نشدهاى، آن است كه بندگىِ با اخلاص وشايسته چون انبياء واولياء (عليهم السّلام) از تو صادر نگشته.
|
گر ديگران به جان، غمِ جانان خريدهاند |
اى دل! تو اين معامله بارى نمى كنى |
|
اى خواجه! تو را چه شده كه غم عشق جانان را چون بندگان خاصّ او اختيار نمىكنى ومى خواهى به آسانى به او راه يابى. در جايى مى گويد:
|
دل ودينم شد ودلبر به ملامت برخاست |
گفت: با ما منشين، كز تو سلامت برخاست |
|
|
كه شنيدى كه دراين بزم، دمى خوش بنشست |
كه نه در آخرِصحبت به ندامت برخاست؟! |
|
|
شمع، گر زآن لب خندان به زبان لافى زد |
پيش عُشّاق تو، شبهابه غرامت برخاست[٤] |
|
لذا مى گويد:
|
ترسم كز اين چمن نبرى آستينِ گل |
كز گلبنش تحمّل خارى نمى كنى |
|
اى خواجه! مىترسم از جمال حضرت دوست، گلى نچينى، زيرا تو را طاقت.
[١] - غرر ودرر موضوعى، باب الطّاعة، ص ٢١٨.
[٢] - غرر ودرر موضوعى، باب الطّاعة، ص ٢١٩.
[٣] - غرر ودرر موضوعى، باب الطّاعة، ص ٢١٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٠، ص ٨٤.