جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٦ - غزل ٥١٣ سحرگاهان، كه مخمور شبانه
اين غزل حكايت از حال ومشاهده اى مى كند كه خواجه را دست داده، به بيان آن پرداخته ومى گويد:
|
سحرگاهان، كه مخمورِ شبانه |
گرفتم باده با چنگ وچغانه |
|
سحرگاهان كه در خمارى شراب تجلّيات ومشاهدات شبانه بسر مى بردم، محبوب باز پيمانه اى سرشار از شور وشعف وشادى عطا فرمود. در جايى مى گويد:
|
سَحَرم، دولتِ بيدار به بالين آمد |
گفت: برخيز، كه آن خسرو شيرين آمد |
|
|
قدحى در كش وسر خوشْ به تماشا بخرام |
تاببينى كه نگارت به چه آيين آمد[١] |
|
اينجا بود كه:
|
نهادم عقل را زادِ رَهْ از مى |
زشهر هستىاش كردم روانه |
|
عقل خويش را هم از آن مِىْ چشانيدم، واز عالم خويشش توجّه به مقام اولوا الألباب وصاحبان سرّ وراه يافتگان به حقيقت دادم؛ كه:
«وَلَأسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى، وَلأقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[٢]: (وهر آينه عقل او [عامل به رضاى خود] را غرق در معرفت وشناخت خود ساخته و خود به جاى عقل او قرار خواهم گرفت.). در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.
[٢] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ باب مواعظاللَّه سبحانه، ص ٤٠.