جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٣ - غزل ٤٩٢ اى پيك راستان! خبر سرو ما بگو
بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (وايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم.)، «بَلى شَهِدْنا»[٢]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتيم، واز محرمانِ او گشتيم. غم مخور، سخن آشنا را به آشنا برسان واز گرفتاران عالم طبيعت ودورماندگان از مشاهده جمالش يادى كن، بخواهد بگويد:
|
الااى همنشين دل! كه يارانت برفت از ياد |
مرا روزى مباد آن دم كه بىياد تو بنشينم |
|
|
زتاب آتش دورى، شدم غرقِ عَرَق چون گل |
بياراى باد شبگيرى! نسيمى زآن عرق چينم[٣] |
|
|
دلها زدامِ طُرّه چو بر خاك مى فشاند |
با آن غريبِ ما چه گذشت از هوا؟ بگو |
|
اى پيك راستان! آنگاه كه دوست در ازل وخلقت نورى، ما را به مشاهده خود نايل ساخت ودر سير نزولى به عالم خاكىمان آورد؛ كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٤]: (براستى كه جانشينى براى خود در زمين قرار مى دهم.)، به اقتضاى عالم خاكى از مقصد جدا مانديم وبه ناراحتى گرفتار آمديم. بگو ببينم، دل ما در اين حال چه مىكرد ودر عشق دلدار چگونه بىتابى مى نمود؟ در جايى مى گويد:
|
ياد باد آن كه سر كوى توام منزل بود! |
ديده را روشنى از خاكِ دَرَت حاصل بود |
|
|
آه ازاينجور وتظلّم، كه دراين دامگه است! |
واى ازآن عيش وتنعّم، كه در آن محفل بود! |
|
|
در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد؟ كه سعى من ودل باطل بود[٥] |
|
ويا بخواهد بگويد: محبوب از آنكه دلهاى عشّاق را در اين عالم گرفتار خود.
[١] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٢، ص ٢٩٢.
[٤] - بقره: ٣٠.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.