جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٧ - غزل ٤٩١ اى آفتاب، آينه دار جمال تو
|
شاه بيدار بخت را، هر شب |
ما نگهبانِ افسر وكُلَهيم |
|
|
دشمنان را زخون كفن سازيم |
دوستان را قباى فتح دهيم[١] |
|
|
در چينِ زُلفش اى دل مسكين! چگونهاى؟ |
كآشفته گفت باد صبا، شرح حال تو |
|
اى خواجه! باد صبا چون مى گذشت، از پراكندگى گرفتاران عالم طبيعت وتو سخنها مى گفت، تو خود بگو در پيچ عالم كثرت چگونه بسر مى برى، آيا به خود گرفتارت ساخته واز ملكوتش بىخبرى، ويا آنكه از آن دل برگرفته وچشم باطن به حقيقت آن بردوختهاى؟ در جايى مى گويد:
|
مرا كارى است مشكل با دل خويش |
كه گفتن مى نيارم مشكلِ خويش |
|
|
خيالت داند وجان من از غم |
كه هر شب در چه كارم با دل خويش |
|
|
مرا در اوّل منزل رَهْ افتاد |
كى آمد كشتىام بر ساحل خويش |
|
|
چه فرصتها كه گم كردم در اين راه |
زبختِ خواب ناكِ غافلِ خويش[٢] |
|
|
برخاست بوى گل، زدَرِ آشتى درآى |
اى نوبهار ما، رُخِ فرخنده فال تو! |
|
محبوبا! بهار آمد وگل از شكوفه بيرون شد وعطرش فضاى بستان را گرفت، تا كى مىپسندى- اى جمالت گل نوبهار عاشقان!- در غنچه كثرات باشى وعطرت را استشمام ننماييم. گل رخسارت را از مظاهر به ما بنمايان، تا مشام جانمان از آن زندگى يابد. بخواهد بگويد:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر شرابِ ناب بيار |
|
|
داروى درد عشق، يعنى مى |
كوست درمان شيخ وشاب بيار |
|
|
بزن اين آتش مرا آبى |
يعنى آن آتشِ چو آب بيار |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٤، ص ٢١٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٧، ص ٢٦٣.