جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٩ - غزل ٤٩٠ اى لبت، آب حيات واى قدت، سرو چمن!
نمايى، گل از خجالت سر به جيب كشد وعاشقان به تماشاى تو نشينند. در جايى مىگويد:
|
در چمن، سوىِ گل وسوسن ونرگس بگذر |
تا زبان همه را، حُسن تو خاموش كند[١] |
|
خلاصه با اين بيان مى خواهد بگويد:
|
گُل، بى رُخِ يار، خوش نباشد |
بى باده، بهار خوش نباشد |
|
|
طَرْفِ چمن وهواىِ بُستان |
بى لاله عذار، خوش نباشد |
|
|
باغ گُل ومُل خوش است، ليكن |
بى صُحبتِ يار، خوش نباشد |
|
|
هر نقش، كه دستِ عقل بندد |
جز نقشِ نگار، خوش نباشد[٢] |
|
|
رشته مور است آن، يا سبزه گِرْدِ رُخت؟ |
ذرّه خورشيد، يا دُرْجِ دُر است آن، يا دَهن؟ |
|
دلبرا! مظاهر لطيف وزيبايى بخش جهان كه جمال تو را نشان دهندهاند، نام آنها را چه مى توان گفت؟ مظهرى از مظاهر اسماء وصفات، ويا تجلّى اى از تجلّياتت كه نام مظهريّت وكثرت گرفتهاند؟ بخواهد بگويد:
|
اى از فروغ رُويت، روشنْ چراغِ ديده |
مانند چشم مستت، چشمِ جهان نديده |
|
|
همچون تو نازنينى، سر تا به پا لطافت |
گيتى نشان نداده، ايزد نيافريده |
|
|
تا كى كبوتر دل، چون مرغِ نيمْ بسمل |
باشد زتيغ هجرت، در خاك وخون طپيده؟ |
|
|
از سوز سينه هر دم، دودم به سر برآيد |
چون عود چند باشم، در آتش آرميده؟[٣] |
|
|
بوسه مى خواهم زتو، لب را به دندان مى گَزى |
مىكنى جانم جراحت، بار ديگر جان من! |
|
محبوبا! با همه كمالات كه دارى، چرا از خواجهات بوسه اى را دريغ مى دارى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٥، ص ٢٢٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٥، ص ١٩٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٦، ص ٣٦٤.