جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٧ - غزل ٤٨٨ دلبر جانان من، برد دل وجان من
|
يوسف كنعان من! مصرِ ملاحت تو راست |
مصر ملاحت تو راست، يوسف كنعان من! |
|
اى يوسف كنعانى وجان وهستى خواجه! تو را سلطنتِ مصرِ «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[١]: (براستى كه من جانشينى [براى خود] در زمين قرار مى دهم.) منزلگاه است، چرا در چاه عالم طبيعت ماندهاى، از چاه بدر آى وبه مقام محمود محمّدى ٦ كه در جمال مليح ونمكين است، راه ياب؛ كه:
«وَأسأَلُهُ أنْ يُبَلِّغَنِى المَقامَ المَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَاللَّهِ.»
[٢]: (واز خدا مسئلت دارم كه مرا به مقام محمود وپسنديده اى كه شما در نزد او داريد، نايل گرداند.) ونيز رسول اكرم ٦ فرموده باشد:
٣٢٩٨
«كانَ يوُسُفُ عَلَيْهِ السَّلامُ أحْسَنَ، وَلكِنَّنى أمْلَحُ»
[٣]: (حضرت يوسف [٧] زيباتر بود، ولى من با نمك تر مى باشم.).
وممكن است بخواهد بگويد: اى محبوبى كه در ملاحت وجمال وكمال يكتايى، حجابم بركنار كن تا مشاهدهات نمايم. در جايى مى گويد:
|
هزار دشمنم ار مى كنند قصدِ هلاك |
گَرَم تو دوستى، از دشمنان ندارم باك |
|
|
مرا اميد وصال تو زنده مى دارد |
وگرنه، هر دَمَم از هجر هست بيمِ هلاك |
|
|
نَفَس نَفَس، اگر از باد بشنوم بويت |
زمان زمان، كنم از غم چو گل گريبان چاك[٤] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
اى بُرده دلم را تو بدان شكل وشمايل |
پرواىِ كست نِىّ وجهانى به تو مايل |
|
|
گه آه كشم از دل وگه تيرِ تو از جان |
دور از تو چه گويم، كه چه ها مى كشم از دل[٥] |
|
[١] - بقره: ٣٠.
[٢] - كامل الزيارات، ص ١٧٧.
[٣] - بحارالانوار، ج ١٦، ص ٤٠٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٠، ص ٢٧٧.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٢، ص ٢٧٨.