جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٢ - غزل ٤٨٧ خوشتر از فكر مى وجام، چه خواهدبودن؟
|
از صداى سخن عشق، نديدم خوشتر |
يادگارى كه در اين گُنبدِ دَوّار بماند[١] |
|
|
بردم از رَهْ دل حافظ، به دف وچنگ وغزل |
تا جزاى منِ بدنام، چه خواهد بودن؟ |
|
با نفحات الهى وامور به شور آورنده وخواندن غزليّات عاشقانه (با آنكه نزد زاهد بدنام شدم) خود را از عالم طبيعت جدا ساختم؛ امّا نمى دانم دوست با من چه خواهد كرد وچه جزايى به من خواهد داد. به گفته خواجه در جايى:
|
به ملازمان سلطان، كه رساند اين دعا را: |
كه به شكر پادشاهى، ز نظر مران گدا را |
|
|
همه شب در اين اميدم، كه نسيمِ صبحگاهى |
به پيام آشنايى، بنوازد آشنا را |
|
|
به خدا كه جرعه اى ده، تو به حافظِ سحر خيز |
كه دعاى صبحگاهى، اثرى دهد شما را[٢] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
هميشه پيشه من، عاشقى ورندى بود |
دگر بكوشم ومشغولِ كار خود باشم |
|
|
بُوَد كه لطفِ ازل، رهنمون شود حافظ! |
وگرنه تا به ابد، شرمسارِ خود باشم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٨، ص ٢٩٦.