جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٤ - غزل ٤٨٦ يارب! آن آهوى مشكين! به ختن بازرسان
ولفظ «عنقا» (كه همان سيمرغ است) شاهد است بر اينكه وى از اوّل غزل، در مقام تمنّاى مقام «لا اسمى ولا رسمى» بوده. در مثنويّاتش مى گويد:
|
شنيدم رهروى در سرزمينى |
به لطفش گفت، رندِ خوشه چينى |
|
|
كه اى سالك! چه در انبانه دارى |
بيا دامى بِنِهْ، گر دانه دارى |
|
|
جوابش داد: كآرى دانه دارم |
ولى سيمرغ مى بايد شكارم |
|
|
بگفتا: چون بدست آرى نشانش |
كه او خود بىنشان است آشيانش؟ |
|
|
بگفتا: گرچه اين امرِ محال است |
وليكن نااميدى هم وبال است[١] |
|
ودر شعر ديگرش مى گويد:
|
عنقا، شكارِ كس نشود، دام باز چين |
كآنجا هميشه باد به دست است دام را[٢] |
|
ومرادش از «طايرِ ميمونِ همايونْ طلعت»، هدهد، مرغ سليمان وراهنماى مرغان باشد. خلاصه بخواهد بگويد: اى راهنمايان ما! (انبياء واولياء : وراه يافتگان به مقام لا اسمى ولارسمى) گفتار اين زاغ وزغنها وگدايان وعاشقان درگاه دوست را به او برسانيد، شايد نظرى به ايشان بفرمايد وبگوييدش:
|
خيالِ روى تو، در كارگاهِ ديده كشيدم |
به صورت تو، نگارى نديدم ونشنيدم |
|
|
اميد خواجگىام بود، بندگىّ تو كردم |
هواىِ سلطنتم بود، خدمتِ تو گُزيدم |
|
|
اميد در سر زلفت، به روز عهد ببستم |
طمع به دور دهانت، زكام دل ببريدم |
|
|
به خاك پاى تو سوگند، نور ديده حافظ! |
كه بىرُخ تو، فروغ از چراغ ديده نديدم[٣] |
|
|
آن كه بودى وطنش ديده حافظ، يارب! |
به مرادش، زغريبى، به وطن بازرسان |
|
همواره يار در ديدهام وطن داشت وبه مشاهده او بهرهمند مى شدم، حال به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، مثنوى ص ٤٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩، ص ٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٣، ص ٢٩٨.