جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٣ - غزل ٤٨٦ يارب! آن آهوى مشكين! به ختن بازرسان
|
آه از اينجور وتظلّم كه در اين دامگه است! |
واى از آن عيش وتنعّم كه در آن محفل بود! |
|
|
در دلم بود، كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد؟ كه سعى من ودل باطل بود[١] |
|
|
سنگ وگِل گشت عقيق، از اثرِ گريه من |
يارب! آن گوهرِ رخشان به يمن بازرسان |
|
معشوقا! از بس در دورى واشتياق ديدارت، سرشگ از ديدگان باريدم، كه به خون مبدّل شد وبر سنگ وگل فرو ريخت وآنها را به رنگ عقيق درآورد. حال وقت آن است كه در اثر صفايى كه حاصلم گشته، گوهر اصلى مرا به من بازگردانى، وبه مشاهده، ويا مقام احديّت نايل سازى. در جايى مى گويد:
|
اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟ |
منزل آن مَهِ عاشقْ كُشِ عيّار كجاست؟ |
|
|
شبِ تار است ورَهِ وادى ايمن در پيش |
آتش طور كجا، وعده ديدار كجاست؟ |
|
|
عاشقِ خسته، ز درد غم هجران تو سوخت |
خود نپرسى، تو كه آن عاشقِ غمخوار كجاست؟ |
|
|
باده ومطرب وگل، جمله مهيّاست، ولى |
عيشِ بىيار مُهنّا نبود، يار كجاست؟[٢] |
|
|
برواى طاير ميمونِ همايون طلعت! |
پيشِ عنقا، سخن از زاغ وزغن بازرسان |
|
خواجه با اين بيت اشاره به قصّه «منطق الطير» عطّار وجريان سيمرغ نموده،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.