جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٧ - غزل ٥٣٩ به جان او، كه گرم دسترس به جان بودى
خواجه اين غزل را در آرزو وتقاضاى ديدار دوباره حضرت محبوب سروده.
مىگويد:
|
به جان او، كه گَرَم دسترس به جان بودى |
كمينهْ پيشكشِ بندگانش آن بودى |
|
قسم به جان محبوب، اگر مرا دسترسى به جان وروحم (كه ارزشمندترين چيز است پيش من) مىبود، پيشكشش مى نمودم تا ديدارم ميسّر گردد. با اين بيان اظهار اشتياق به حضرت دوست مى نمايد. در جايى نيز مى گويد:
|
جز نقدِ جان به دست ندارم، شراب كو؟ |
كآن نيز، بر كرشمه ساقى كنم نثار[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
اى خُرَّم از فروغ رُخَت، لاله زار عمر! |
بازآ، كه ريخت بىگُلِ رويت، بهارِ عمر |
|
|
انديشه از محيطِ فنا نيست هرگزم |
بر نقطه دهان تو باشد مدارِ عمر[٢] |
|
|
وگر دلم نشدى پايبندِ طرّه او |
كِىْام قرار در اين تيرهْ خاكدان بودى |
|
دانستهام كه محبوبِ از دست شده خود را با كثرات واز ملكوتشان مى توان مشاهده نمود، نه بركنار از مظاهر؛ لذا پايبند مظاهراسماء وصفات او گشتم ورو به خاكدان تيره عالم آوردم، تا وى را از اين طريق بيابم وسپس سفر به جهان ديگر.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠١، ص ٢٣٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٧.