جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٧ - غزل ٥٣٨ با مدعى مگوييد، اسرار عشق و مستى
|
تا فضل وعلم بينى، بى معرفت نشينى |
يك نكتهات بگويم: خود را مبين، كه رستى |
|
اى سالك! تا به داشته ها وفضائلت (نسبت به هر امر) مىبالى، گمان مكن معرفت دوست تو را حاصل آيد؛ زيرا به خويش وابسته اى وخود را آراسته ومستغنى از حضرت دوست مى بينى، او چگونهات معرفت خود عنايت فرمايد؟
اين نكته را از خواجه به ياد داشته باش وهمواره توجّه به فقر واحتياج خود بنما وكلام او را كه مى فرمايد: «يا أَيُّهَا النَّاسُ! أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ، وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»[١]: (اى مردم! همه شما فقيران ونيازمندان درگاه خداوند هستيد، وتنها خداست كه بىنياز ستوده مىباشد.) در نظر بگير، وبگو:
٤٠٤٢
«إلهى! أنَا الفَقيرُ فى غِنْاىَ، فَكَيْفَ لاأكُونُ فقيراً فى فَقْرى؟! إلهى! أنَا الجاهِلُ فى عِلْمى، فَكَيْفَ لاأكُونُ جَهُولًا فى جَهْلى؟!»
[٢]: (معبودا! من در غنا وبى نيازى خويش فقير ودرماندهام، پس چگونه در فقر ونادارىام فقير نباشم؟! بارالها! من در علم ودانايى خود نادان وناآگاهم، پس چگونه در جهل ونادانىام، بسيار ناآگاه نباشم؟!) وبگو:
|
فقير وخسته به درگاهت آمدم، رحمى |
كه جز ولاى توام، هيچ نيست دست آويز[٣] |
|
|
در آستانِ جانان، از آسمان ميانديش |
كز اوجِ سربلندى، افتى به خاك پستى |
|
اى آن كه سر بر آستان جانان نهاده وبا او الفتى حاصل نمودهاى! مبادا حوادث وناملايمات عالم طبيعت تو را افسرده خاطر گرداند ونسبت آن را به جهان ومظاهر دهى، چنين فكرى با اظهار بندگى ويكتاپرستىات مغاير است؛ زيرا:
٣٥٨٦
«لاحَوْلَ وَلاقُوَّةَ إلّا بِاللَّهِ.»
[٤]: (هيچ تحرّك ونيرو وقدرتى جز به خدا صورت نمى گيرد.) ونيز:
«ماشآءَ اللَّهُ كانَ، وَ مالَمْ
[١] - فاطر: ١٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٦، ص ٢٤٥.
[٤] - بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٥٠.