جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢١ - غزل ٥٣٧ اين خرقه كه من دارم، در رهن شراب اولى
وقتى مى گويم كه غرق مشاهدات وشور وعشق باشم كه خوب بتوانم شرح حال او را بدهم.
شايد بخواهد با اين بيان بگويد: زاهدا! مرا بر طريقه اى كه اختيار نمودهام.
مَيآزار، كه اين رويّه را من از فطرتم آموختم، تو هم اگر توجّه كنى جز به طريق فطرت نبوده ونخواهى بود؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[١]: (پس استوار ومستقيم روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگونى براى آفرينش خدا نيست، اين همان دين استوار است ولى اكثر مردم [ازاين حقيقت] آگاه نيستند.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
برو زاهد! به امّيدى كه دارى |
كه دارم همچنان امّيدوارى |
|
|
بجز ساغر، كه دارد لاله در دست |
بيا ساقى! بياور تا چه دارى؟ |
|
|
مرا در رشته ديوانگان كش |
كه مستى خوشتر است از هوشيارى |
|
|
بيا دل در خَمِ گيسوى او بند |
اگر خواهى خلاص ورستگارى[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
تا بىسر وپا باشد، اوضاع فلك زينسان |
در سر هوسِ ساقى، در دست، شراب اولى |
|
زاهدا! اوضاع فلك بشر را جز به آشفتگى وبركنارى از ياد دوست دعوت نمىكند، آرام بخش همه ناملايمات تنها خيال ومراقبه ياد محبوب وتوجّه به فطرت الهى است. كه: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ، أَلا! بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[٣]: ( [منيبين آنانند] كه به خدا ايمان آورده ودلهايشان به ياد خدا.
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٢، ص ٣٨٩.
[٣] - رعد: ٢٨.