جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٥ - غزل ٥٣٦ اى كه مهجورى عشاق، روا مى دارى!
|
آخراى پادشهِ حسن وملاحت چه شود |
گر لب لعل تو ريزد نمكى بر دل ريش[١] |
|
|
اى مگس! عرصه سيمرغ، نه جولانگه توست |
عِرْضِ خود مى برى وزحمتِ ما مى دارى |
|
|
تو به تقصير خود افتادى از اين در محروم |
از كه مى نالى وفرياد، چرا مى دارى؟ |
|
آرى، سالكى كه قرب جانان را طالب است، بايد از گناهان وغفلات وبستگيها كناره گيرد؛ كه:
٣٩٦١
«أنَّ الرّاحِلَ إلَيْكَ قَريبُ المَسافَةِ، وَأنَّكَ لاتَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ، إلّاأنْ [وَلكِنْ] تَحْجُبُهُمُ الأعْمالُ السَّيِّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[٢]: (براستى كه مسافت كسى كه به سوى تو كوچ مى كند، نزديك است، وتو از مخلوقاتت محجوب نيستى، مگر اينكه [ويا: ليكن] اعمال وكردارهاى ناپسند وبد [ويا: آمال وآرزوها] ايشان را از تو محجوب سازد.)، وبا اعمال صالحه پر وبالى براى خودتهيّه نمايد تا اين سفر را به پايان رساند؛ كه: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ، فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»[٣]: (هركس از مرد وزن، در حالى كه مؤمن باشد، عمل صالح وشايسته انجام دهد، مسلّماً به زندگانى پاكيزه اى او را زنده مى گردانيم.).
خواجه هم مى خواهد در اين دو بيت اشاره به علّت محروم شدنش از مشاهده دوست كرده وبگويد: اى خواجه اى كه چون مگسان فريفته زخارف وكثافات عالم طبيعت گشته اى وبا اين حال تمنّاى عالم پاكان را مى كنى! اوّل بايد با مجاهدات از دلبستگى عالم خاكى بدر آيى ومراقب اعمال وكردار خود شوى وببينى چه چيزت از درگاه دوست محروم داشته، تا بر تو آشكار گردد كه: «تو به تقصير خود افتادى از اين در محروم» واز خويش فرياد داشته باشى وگله از دوست ننمايى كه چرا از ديدارت محروم ساخته. به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.
[٣] - نحل: ٩٧.