جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٣ - غزل ٥٣٦ اى كه مهجورى عشاق، روا مى دارى!
از اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه وصالى داشته، سپس به هجران مبتلا گشته، در مقام تقاضاى ديدار وتمنّاى دوباره آن بوده، ودر ضمن علّت محروميّت خود را يادآور شده ومى گويد:
|
اى كه مهجورىِ عُشّاق، روا مى دارى! |
بندگان را ز بَرِ خويش جدا مى دارى |
|
|
تشنه باديه را هم به زُلالى درياب |
به اميدى كه در اين رَهْ به خدا مى دارى |
|
اى معشوقى كه طالب هجران بندگان عشاق خويش مى باشى، تشنگان باديه عشقت را با جامى از شراب ديدارت به اميدى كه به فضل وكرمت دارند بهره مند ساز. در جايى مى گويد:
|
اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه باز آيى |
|
|
مشتاقى ومهجورى، دور از تو چنانم كرد |
كز دست بخواهد شد، پايان شكيبايى |
|
|
ساقى! چمن گل را، بى روى تو رنگى نيست |
شمشاد خرامان كن، تا باغ بيآرايى |
|
|
زين دايره مينا، خونين جگرم مى دِهْ |
تا حل كنم اين مشكل، در ساغر مينايى[١] |
|
|
دل ربودى وبه حل كردمت اى جان! ليكن |
به از اين دار نگاهش، كه مرا مى دارى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٥، ص ٣٧٧.