جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٥ - غزل ٥٣٠ اى روضه بهشت، زكويت حكايتى
|
در آتش ار خيال رُخَش دست مى دهد |
ساقى! بيا، كه نيست ز دوزخ شكايتى |
|
محبوبا! آتش دوزخ وقتى در من اثر مى گذارد، كه به ياد تو نباشم؛ چون جلوه نمايى واز شراب مشاهداتت بهرهمند گردم، دوزخ برايم بهشت خواهد بود.
بخواهد بگويد:
«كَرْبى لايُفَرِّجُهُ سِوى رَحْمَتِكَ، وَضُرّى لايَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ، وَغُلَّتى لايُبَرِّدُها إلّا وَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لايُطْفِئُها إلّالِقآئُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لايَبُلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لايَقِرُّدُونَ دُنُوّى مِنْكَ.»
[١]: (ناراحتىام را جز رحمتت نمى گشايد، ورنجورى وگرفتارىام را جز مهربانى ورأفتت برطرف نمى كند، وسوز وحرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، وآتش درونىام را جز لقايت خاموش نمى كند، وشوقم به تو را جز نظر به روى [واسماء وصفات] ات خنك نمى كند، وقرارم جز به قرب ونزديكى به تو آرام نمى گيرد.- بگويد:
|
روى بنما ووجودِ خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگان را، همه گو باد ببر |
|
|
سينهگو، شعله آتشكده پارس بكُش |
ديدهگو، آبِ رُخ دجله بغداد ببر |
|
|
بعد ازاين، چهره زرد من وخاكِ دَرِ دوست |
باده پيش آور واين جانِ غم آباد ببر[٢] |
|
|
بوىِ دلِ كبابِ من، آفاق راگرفت |
وين آتشِ درون، بكند هم سرايتى |
|
معشوقا! مرا به عشق خود مى گدازى وديگران را با اين كار به سرّم آگاه مى سازى، مىترسم آتش درونىام همه را فرا گيرد وبه عشقت برافروخته گردند. كنايه ازاينكه:
تا عالمى را به سرّ خود آگاه نساختهام وبه آتش خود نسوختهام، مرا به خود راه ده وبه وصالت آبى بر آتش درونىام بپاش؛ كه:
٣٦٨٧
«إلهى! لاتُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلاتَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ. إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠- ١٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.