جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٤ - غزل ٥٢٧ اى دل! آن به كه خراب از مى گلگون باشى
|
دلق حافظ به چه ارزد، به مىاش رنگين كن |
وآنگهش مست وخراب از سر بازار بيار[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
مىزنم هر نَفَس از دست فراقت فرياد |
آه! اگر ناله زارم نرساند به تو باد |
|
|
تا تو از چشم منِ سوختهْ دل دور شدى |
اى بسا چشمه خونين كه دل از ديده گشاد[٢] |
|
|
حافظ! از فقر مكن ناله، كه گر شعر اين است |
هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشى |
|
كنايه ازاينكه: اى خواجه! فقر ظاهرىات نرنجاند. در ابيات تو گوهرهايى است گرانبهاتر از ثروت دنيا. «هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشى» الحقّ چنين است. در جايى مى گويد:
|
حافظ! تو اين دعا زكه آموختى، كه يار |
تعويذ كرد شعر تو را وبه زَرْ گرفت[٣] |
|
وهمچنين در جايى مى گويد:
|
خزينه دل حافظ زگوهر اسرار |
به يُمن عشق تو، سرمايه جهانى داد[٤] |
|
ودر جايى هم مى گويد:
|
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد |
دفتر نسرين وگل را زينت اوراق بود[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٣، ص ٢٠٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٣، ص ١٠٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤١، ص ١٢٩.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٧، ص ١٣٣.