جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥١ - غزل ٥٢٧ اى دل! آن به كه خراب از مى گلگون باشى
آورد؛ زيرا شخص عاقل نمى تواند از هستى خيالى خود صرف نظر كند وبگويد:
«لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا، إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ»[١]: (من مالك سود وزيان نفس خويش نيستم، جز آنچه را كه خداوند بخواهد.) اين كار عاشق است؛ كه: «الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ، قالُوا: إِنَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[٢]: (آنان كه وقتى مصيبت وگرفتارى اى به ايشان مى رسد، مىگويند: ما از آن خداييم وتنها به سوى او بازگشت مى كنيم.) وهمچنين: «أَلا! إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ»[٣]: (آگاه باشيد! كه بازگشت همه كارها تنها به سوى خداوند است.) شكى در اين نيست كه عقل راهنماى بشر به مبدأ اعلى است ودر تدبير عالم بشريّت نقش بسزايى دارد؛ ولى از شناساندن حضرت حقّ وقرب سالك به او عاجز مى باشد؛ كه:
«ألْعَقْلُ آلَةٌ اعْطيناها لِمَعْرِفَةِ العُبُودِيَّةِ، لالِمَعْرِفَةِ الرُّبُوبِيَّةِ.»
[٤]: (عقل، وسيله وابزارى است كه براى شناخت عبوديت وبندگى به ما عنايت شده، نه براى شناخت ربوبيّت [پروردگار].) ونيز:
«لَمْ يُطْلِعِ العُقُولَ عَلى تَحْديدِ صِفَتِهِ.»
[٥]: ( [خداوند] عقلها را بر اندازه گيرى صفت خويش آگاه نساخته است.) وهمچنين:
٣٥١٧
«إنَّكَ أنْتَ اللَّهُ الَّذى لَمْ تَتَناهُ فِى العُقُولِ.»
[٦]: (براستى تو خدايى هستى كه در عقلها محدود نمى شوى [بلكه بالاتر از آنهايى وعقلها را به تو راهى نيست].).
خواجه هم مى گويد:
|
در رَهِ منزل ليلى، كه خطرهاست به جان |
شرط اوّل قدم آن است، كه مجنون باشى |
|
در جايى هم مى گويد:
|
اى كه از كوچه معشوقه ما مى گذرى! |
با خبر باش، كه سر مى شكند ديوارش |
|
[١] - اعراف: ١٨٨.
[٢] - بقره: ١٥٦.
[٣] - شورى: ٥٣.
[٤] - الإثنى عشريّة فى المواعظ العدديّة، ص ١٩٧.
[٥] - نهج البلاغة، خطبه ٤٩.
[٦] - نهج البلاغة، خطبه ٩١.