جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٠ - غزل ٥٢٧ اى دل! آن به كه خراب از مى گلگون باشى
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[١]: (سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد.)، وبر گوهرِ «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[٢]: (واز روح خويش در او دميدم.) ونيز: «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»[٣]: (سپس او را به آفرينش ديگرى پديد آورديم.) برانگيخته، ومسجود ملائكه قرار داده؛ كه: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ: اسْجُدُوا لِآدَمَ»[٤]: (و [به يادآور] هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده نماييد.). بيا وگوهر ذاتى خويش را با ياد حضرت محبوب ظاهر واز مقام ومنزلتهاى ظاهرى چشم بپوش. «ور خود از گوهر جمشيد وفريدون باشى».
در جايى مى گويد:
|
هر آن كو خاطرِ مجموع ويارِ نازنين دارد |
سعادت، همدم او گشت ودولت، هم قرين دارد |
|
|
به خوارى منگراى مُنْعِم! ضعيفان وفقيران را |
كه صدرِ مسندِ عزّت، فقيرِ رَهْ نشين دارد |
|
|
چو بر روى زمين باشى توانايى غنيمت دان |
كه دوران، ناتوانيها بسى زير زمين دارد[٥] |
|
|
در رَهِ منزل ليلى كه خطرهاست به جان |
شرط اوّل قدم آن است، كه مجنون باشى |
|
آرى، راه به منزلگاه قدس وقرب ووصل جانان، خطرات ومحروميتهائى را نصيب عاشق مى سازد وتا جان نسپارد، به او واصل نخواهد شد، وآن را جز به عشق وديوانگى ودست برداشتن از عادت ورسوم برداشتن در اوّل قدم نمى توان بدست.
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - حجر: ٢٩.
[٣] - مؤمنون: ١٤.
[٤] - بقره: ٣٤.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٤، ص ٢١١.