جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥ - غزل ٤٨٣ منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
مىنماييم، باشد كه [به سوى پروردگارت] بازگشت نمايند.).
در نتيجه بخواهد با اين بيان بگويد: تا كى محجوب از ديدارت باشيم؟ وبگويد:
|
پيش از اينت، بيش از اين غمخوارىِ عُشّاق بود |
مهرورزىّ تو با ما، شهره آفاق بود |
|
|
از دم صبح ازل، تا آخر شام ابد |
دوستىّ ومهر، بر يك عهد ويك ميثاق بود |
|
|
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق، چه شد؟ |
ما به او محتاج بوديم، او به ما مشتاق بود[١] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
به رحمتِ سَرِ زُلفِ تو واثقم، ورنه |
كشش چو نبود از آن سو، چه سود كوشيدن؟ |
|
معشوقا! چيزى كه مى تواند اميد ديدار دوبارهات را به من دهد، چشمداشت به عناياتت داشتن وحجاب عالم كثرت از نظرم محو شدن وديده دلم به ملكوت جهان آفرينش گشوده گرديدن، وچون حضرت ابراهيم ٧ پس از
«لا احِبُّ الآفِلينَ»
[٢]: (من هرگز غروب كنندگان ونابودشوندگان را دوست نمى دارم.)،
«إنّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّماواتِ وَ الأرْضَ حَنيفاً، وَ ما أنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ»
[٣]: (همانا من استوار ومستقيم، روى وتمام وجودم را به سوى كسى نمودم كه آسمانها وزمين را نوآفرينى فرمود، ومن هرگز از مشركان نيستم.) گفتن مى باشد، وگرنه: كشكش چو نبود از آن سو، چه سود كوشيدن؟
بخواهد بگويد:
|
چه بودى ار دلِ آن ماه مهربان بودى؟ |
كه كارِما، نه چنين بودى ار چنان بودى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٧، ص ١٣٣.
[٢] - انعام: ٧٦.
[٣] - انعام: ٧٩.