جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٩ - غزل ٥٢٧ اى دل! آن به كه خراب از مى گلگون باشى
|
در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند |
چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى |
|
اى خواجه! در پيشگاه دوست، كسى قرب ومنزلت دارد كه به فقر ونيستى خود راه يافته باشد. اگر مى خواهى در اين مقام ومنزلت از همه دوستان خود برتر باشى، بايد از مِىِ گلگون وتوجّهات قوى وياد باطنى، خويش را خراب سازى تا به فنا ومقام مخلَصيّت (به فتح لام) راهت دهند. در جايى مى گويد:
|
سحرم، هاتفِ ميخانه به دولتخواهى |
گفت: باز آى، كه ديرينه اين درگاهى |
|
|
همچو جم جرعه مِىْ كش، كه زسرّ ملكوت |
پرتوِ جام جهانْ بين دهدت آگاهى |
|
|
اگرت سلطنت فقر ببخشنداى دل! |
كمترين مُلك تو از ماه بود تاماهى[١] |
|
وبه گفته خواجه در جايى:
|
زپادشاه وگدا فارغم بحمداللَّه |
گداى خاك دَرِ دوست، پادشاه من است |
|
|
مرا گداى تو بودن، زسلطنت خوشتر |
كه ذُلّ جور وجفاى تو، عزّ وجاه من است |
|
|
از آن زمان كه بر اين آستان نهادم روى |
فرازِ مسندِ خورشيد، تكيه گاه من است[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
تاج شاهى طلبى؟ گوهر ذاتى بنما |
ور خود از گوهرِ جمشيد وفريدون باشى |
|
اى خواجه! مقام ومنزلت رفيعت، در ظهور دادن گوهر ذاتىات مى باشد؛ زيرا حضرت دوست تو را تعليم همه اسماء نموده؛ كه «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[٣]: (وهمه نامها و كمالات خود را به آدم آموخت.) وبر فطرت توحيدىات آفريده؛ كه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤٠٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠، ص ٦٤.
[٣] - بقره: ٣١.