جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤ - غزل ٤٨٣ منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
|
بنده پير خراباتم، كه درويشان او |
گنج را از بىنيازى، خاك بر سر مى كنند |
|
|
خانه خالى كن دلا! تا منزل جانان شود |
كاين هوسناكان، دل وجان، جاى ديگر مى كنند[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
واعظ، زتاب فكرت بىحاصلم بسوخت |
ساقى كجاست؟ تا زند آبى برآتشم[٢] |
|
|
مراد ما زتماشاى باغ عالم چيست؟ |
به دست مَرْدُمِ چشم، از رُخ تو گل چيدن |
|
محبوبا! ما در اين جهان پر ابتلا نيامديم كه پس از ديدار ازلى از آن محروم گرديم، آمديم كه جمال بىمثالت را با ديده دل ونور ايمان باز مشاهده نماييم، تا پس از اين عالم نگويىمان چرا فراموشم نموديد؛ كه: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ، وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا. أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ: إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ، أَوْ تَقُولُوا: إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ، وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ، أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ. وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»[٣]: (و [به يادآور] هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم [٧] نسل وذرّيه آنان را برگرفته وايشان را بر خويش گواه گرفت كه:
آيا من پروردگار شما نيستم؟! عرض كردند: بله گواهى مى دهيم. تا مبادا در روز قيامت بگويند:
«كه ما از اين [جريان] غافل بوديم»، يا بگويند: «بى گمان پدران ما پيش از اين شرك ورزيدند وما فرزندان ونسل بعدى آنان بوديم [واختيارى نداشتيم تا بازخواست شويم.] پس آيا ما را به جهت آنچه اهل باطل انجام دادند، هلاك ونابود مى سازى.» واينچنين ما نشانههاى روشن را بيان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٢، ص ٢٠٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٠، ص ٣٢٩.
[٣] - اعراف: ١٧٤- ١٧٢.