جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٣ - غزل ٥٢٤ اى بىخبر! بكوش كه صاحب خبر شوى
اى خواجه! وصال حضرت دوست نصيب آنان مى شود، كه سر به آستانه انبياء واولياء : وبندگان خاصّ واساتيد طريق بسايند، تا آنان راهنمايشان به او جلّ جلاله گردند؛ كه: «قُلْ: إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ، فَاتَّبِعُونِي، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»[١]: (بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى نماييد، تا خداوند شما را دوست بدارد.) ونيز: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا: اتَّقُوا اللَّهَ، وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ، وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»[٢]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! تقواى خدا را پيشه كنيد وبه سوى او وسيله ودستاويزى بجوييد ودر راه او مجاهده و تلاش و كوشش نماييد، باشد كه رستگار شويد.- به گفته خواجه در جايى:
|
گذار بر ظلمات است، خضرِ راهى جو |
مباد كآتشِ محرومى، آبِ ما ببرد[٣] |
|
ودر جاى ديگر مى گويد:
|
كيميايى است عجب، بندگى پير مغان |
خاك او گشتم وچندين درجاتم دادند |
|
|
همّتِ پير مغان ونَفَسِ رندان بود |
كه زبندِ غمِ ايّام، نجاتم دادند[٤] |
|
[١] - آل عمران: ٣١.
[٢] - مائده: ٣٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٦، ص ١٢٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.